بایگانیِ دستهٔ ‘عکس ها و فیلم ها’

هالووين

نوامبر 2, 2011

ديروز هالووين بود. خيلي وقت بود داشتيم فكر ميكرديم چي كاركنيم براي هالووين و اصلا كاري انجام بديم يا نه. ديديم چند جا براي هالووين برنامه ي جالب دارن كه يكيش مركز شهر بود كه قرار بود بچه ها با لباساي جالبشون برن از مغازه ها آبنبات و شكلات بگيرن و همه دور هم باشن خلاصه و ديگري زيرزمين كتابخونه رو آماده كرده بودن براي بازي ها و خوراكي ها. من در فكر يك لباس فضانوردي براي دانيال بودم اما نظر پدر خانواده در كل نسبت به قضيه ي هالووين اندكي منفي بود ولي واقعا حيف خوشگذرونيش بود براي دانيال و با كلي سبك سنگين بالاخره دانيال بين لباساي سوپرمن و دايناسور و كابوي لباس كابوي رو انتخاب كرد و واقعا هم انتخاب خوبي بود. خيليا خوششون اومده بود و خيلي بامزه شده بود. تقريبا يك ساعت بدون وقفه راه رفت از اين مغازه به اون مغازه دنبال بچه ها و آبنباتا! مطب يك دكتر هم به ببچه عا مسواك ميداد! وقتي كه واقعا خسته شد هم رفتيم كتابخونه و بعد از يك شكلات و آبنبات چوبي در ماشين تازه شارژ شد و كلي وروجك بازي درآورد توو كتابخونه. البته هيچ كدوم از بازي هاشون جذاب نبود براي دانيال و شيطوني خودش رو ميكرد با بادكنك سياهي كه انتخاب كرده بود!
ما الان دو تا دوربين در كماي كامل داريم و اين لحظه ها به لطف آي تاچ ثبت شدن!
عكس اول عكس دانيال و همكارش كه اونجا پيدا كرد!!

20111101-234552.jpg

20111101-234620.jpg

20111101-234639.jpg

20111101-234654.jpg

20111101-234712.jpg

20111101-234728.jpg

20111101-234745.jpg

20111101-234803.jpg

20111101-234823.jpg

دانیال در اتاق اسباب بازی ها

اکتبر 10, 2011

فیلم دانیال و پنگوئن بازی در اتاق اسباب بازی ها! متعلق به بیش از یک ماه پیش.
اتاق اسباب بازی ها تا خونه ی ما در حالت عادی پیاده سه دقیقه و در حالت حضور دانیال بیش از ده دقیقه ست! جای خوب و دوست داشتنی برای من که امیدوارم دانیال ازش خسته نشه. تا حالا که چندان نشده بریم سراغش!
تا حالا فقط یک بار شده که رفتیم و یک بچه ی کوچولو اونجا بوده ولا غیر! هنوز در بحران یافتن دوست و همبازی برای دانیال به سر می بریم

اِوِن! همبازی! Evan

ژوئیه 23, 2011
جدي ترين همبازي دانيال اينجا اِوِن هستش، سه ماه از دانيال كوچكتره و خونه ي روبروي ما هستن. چندان با هم بازي نميكنن ولي هر روز زماني رو با هم ميگذرونن، بچه هاي ديگه اكثراً حدود پنج سال هستن و براي خودشون مشغولن!
من با مامان اِوِن دو تا مشكل داشتم، يكي اينكه جواب سلامم رو نميداد و ديگه اينكه مدام داد ميزد!!! يعني همش در حال تذكر دادن با فرياد بر سر بچه شه! اين دو تا مساله خيلي راحت حل شد وقتي كه يه بار كه به زور داشتم ارتباط برقرار ميكردم و حرف ميزدم اومد جلو و گفت من نيمه ناشنوا هستم، گوش راستم نميشنوه!!! از اون موقع سلام كردنم هميشه با يك حركت دست همراهه و جواب ميده!!
امروز دانيال خواست بره بيرون بازي كنه و ديديم اِوِن هم هست و واقعا از ديدن دانيال ذوق زده شد! يه كم بازي كردن و خانم همسايه گفت امروز بعد از ظهر اگه خونه هستين يك استخر آبي ميخوام راه بندازم و دانيال بياد با اِوِن بازي كنه!
دانيال ظهر نخوابيد و بعد از خواب اِوِن بود و مشغول شدن!! داشتن حسابي كيف ميكردن و به هر دوشون خوش گذشت! فقط هوا خنك بود و ديدم دارن ميلرزن دوتايي. به خانم همسايه ميگم سرده، ميگه اِوِن براش مهم نيست آب بازي رو در هر شرايطي دوست داره، ميگم ولي دانيال به دما حساسه در كل. دانيال سرده!؟ همين طور كه ميلرزه ميگه سرده ه ه ه ! ميگم حوله بيارم!؟ ميگه حوله ه. ه ه !! در كل نيم ساعتي فكر كنم آب بازي كرد! بعد هم با حوله آنچنان چسببده بود به من از سرما ديدني!!! عين يك پيشي خودش رو جمع كرده بود و چسبيده بود به من و بازي اِوِنِ لرزان رو نگاه ميكرد!!!
اومديم خونه و مشغول بوديم كه باز صداي اِوِن ميومد ولي من چون خيلي كار داشتم به دانيال گفتم نميتونيم بريم بيرون و چند باری غر زد ولی بیخیال شد و از پشت توري اِوِن رو ميديد و اونم اومده بود خودش رو چسبونده بود به توري و بيكلام بازي ميكردن!! اِوِن همينطوري الكي دو تا جيغ اساسي هم كشيد كه من و دانيال چسبيديم به سقف و رنگمون پريد!!! دانيال فرار كرد ولي من اِوِن گفتم كه جيغت ما رو ترسوند و لطفاً اينجا ديگه جيغ نزن! حالا دل تو دلم نيست دانيال جيغ زدن رو ازش ياد بگيره!!
بعد از مدتي مامان اون اومد ببردش تو خونه و اِوِن زد زير گريه و مامانش به زور بردش و دانيال با دهن باز داشت نگاه ميكرد! براش گفتم كه اِوِن ناراحته كه بايد بره خونه ولي مامانش اين رو ميخواست و بردش، براي همين گريه ميكنه. دانيال هنوز ميخه در خونه شونه كه مامان اِوِن مياد در رو ببنده و باي باي ميكنه، ميگم دانيال باي باي كن! نميكنه! باز ميگم دانيال باي باي!؟!؟ هيچي… منم ميگذارم به حساب خيلي وقتايي كه سلام نميكنه و يا گاهي كه باي باي نميكنه و فقط ميپرسم چرا باي باي نكردي و منتظر جوابي هم نيستم. ولي ميشنوم كه زير لب ميگه: چرا باي باي نكردي؟ چون اِوِن ناراحت بود!!
هنوز شوكه م از حرفش و دارم به همه ي دليل هاي ديگه ش براي باي باي نكردن بعضي وقت ها و يا سلام و تشكر نكردن ها موردي فكر ميكنم…!!!

گردش علمي!!

ژوئن 17, 2011

هفته ي پيش رفتيم موزه ي علم و تاريخ!! جاي خيلي خيلي جالبي بود و جاي امين خيلي خالي بود كه مطمئنم خيلي خوشش ميومد! يك برنامه ي نمايش فيلم كهكشان داشتن كه رفتيم و دانيال حدود بيست دقيقه براي اولين بار در همچين محيط تاريك و عمومي و با سفرهاي فراوان از جاي خودش به بغل خالهسارا و مامان سحر تقريبا بند شد! اكثرا با بچه اومده بودن نميدونم ولي چرا تنها صداي جيغ ذوق و اظهار فضل اونم به زبان شيرين پارسي مال دانيال جان بود!!! مااااااه! خورشيد!!!!! مريخ!!!! يه جاهايي هم گير ميداد و غر ميزد كه مثلا چرا ماه رفت! يا چرا همه ي آسمون مثل اون لحظه ي غروب صورتي نيست!!! هي جوجو نشونش ميداديم تا چيز جالب ديگه اي شروع بشه!!
بعد هم اتاق هاي خلاقيت مختلفي بود كه هنوز براي دانيال زود بود ولي ما كلي كيف كرديم در حالي ميخ خلاقيت و هوش بچه ها بوديم!!! آخرش رفتيم جايي كه براي سن دانيال مناسب بود و چقدر بامزه بود! من عاشق يك فروشگاه كوچيك مخصوص بچه ها شده بودم كه ساخته بودن!!! خيلي بامزه بود! فيلمهاش رو ببينين!
فقط اتفاق خنده دار اين بود كه من مموري دوربين جديد رو خونه جا گذاشته بودم وچند تا عكسي با آي تاچ رفتم و شرمندم بگم كه اينجا هم از روي تامبنيل آپلود كردم و درست نديدمشون خودم!!! فيلم ها رو هم سعي ميكنم بگذارم حتما!

20110616-113937.jpg

20110616-113951.jpg

20110616-114012.jpg

20110616-114028.jpg

20110616-114039.jpg

20110616-114052.jpg

20110616-114101.jpg

20110616-114124.jpg

20110616-114852.jpg

صحبت می کنیم!

ژوئن 5, 2011

یک فیلم کوتاه از صحبت کردن دانیال جان به همت خاله سارا جان!!
این روزها دانیال بیشتر اینجوری موش و آروم و لطیف صحبت می کنه! توجه ویژه تون رو جلب می کنم به I LOVE YOU در آخر!!
در پس زمینه هم محبوب ترین آهنگ دانیال جان رو می شنوین که تا می شینن در ماشین سفارش «پاشو، پاشو» می دن!!

باغ گل ها و باغ وحش!

مه 26, 2011

دو تا مطلب عقب مونده دارم از گردش هاي علمي دانيال جان!
اولي رفتن به باغ گل ها بود كه در اوج بيماري من بود و يك خاطرات محوي از اون روز يادمه در مقابل عطسه ها ولرزه ها!!! ولي عكس هايي هم تونستم بگيرم كه اينجا ميگذارم و عكس ها خاله سارا هم كه در فيس بوك هست!

20110525-110202.jpg
دانيال جان لبه ي يك حوض بزرگ وايساده بودن و منظره ي پشتش دو سطح آب بود كه خيلي قشنگ بود و با اينكه نور روي صورت دانيال خوب نبود ولي داشتم تلاش ميكردم كه يه عكس خوب بگيرم و در كمال ناباوري ديدم دانيال جم نميخوره و منم با ذوق پشت سر هم عكس ميگرفتم بعد ديدم واقعا غير طبيعي ميخكوب شده و حالا نگو كه چند جانور البته از جنس پسر عسلم داشتن اون طرف آب بازي ميكردن و دانيال جان با دقت در حال فراگيري بودن و چند ثانيه بعد اين شد نتيجه ش و تا آخر با هر حوض و آبي اين قصه تكرار شد:

20110525-110512.jpg

20110525-110532.jpg

20110525-110548.jpg

20110525-110627.jpg

يه جا هم دانيال يك سنجاب ديد و دويد طرفش و اونم فرار هي دويد دور دانيال و پريد قاطي گياه ها، بعد از چند لحظه اومد بيرون و باز دانيال بدو و اون بدو و كلي اين جريان تكرار شد حسابي با هم بازي كردن و هر كس كه رد ميشد و توجهش جلب ميشد و وايميستاد اين جاذبه هاي طبيعي رو نگاه ميكرد و ميخنديد و عكس ميگرفت!!!

20110525-110852.jpg

20110525-110909.jpg

20110525-110925.jpg

20110525-110943.jpg

20110525-111003.jpg
همين طور كه ميبينين دانيال هيچ عكس خوبي با هيچ گلي نداره!!!

گردش علمي دوم هم مربوط ميشه به باغ وحش!!
بابا امين زحمت كشيدن دانيال جان رو بردن باغ وحش در حاليكه مامان سحر با پروژه هاي دانشگاه تو سر و كله ي خودش ميزد!!!
وقتي مامان سحر نبوده يعني از عكس هم خبري نيست ولي به هر دوشون حسابي خوش گذشته بوده و عليرغم اينكه كالسكه نداشتن دانيال جان حسابي همكاري كرده بوده و راه اومده بوده!!
جالبيش اينجاست كه آقا از يك باغ وحش پر از حيوان تشريف آوردن و ميپرسم كه تو باغ وحش چيا ديدي!؟ ميفرمايند سيب و گلابي!!! و پدر جان تاييد ميكنن كه در رستوران باغ وحش سيب و گلابي هم ميفروختن!!!!!

دانيال و جري موشه!

مارس 28, 2011

دايي علي روي كادوي تولد دانيال يكي از چيزايي كه ريخته بودن تام و جري بود، يك دفعه عشق تام و جري افتاده به دل دانيال شديد! كيفي ميكنه باهاشون! همش هم ميگه موووووش! مووووش! كلي هم مي خنده!

20110327-105812.jpg

20110327-105826.jpg

دانيال بادكنك كلاه!

مارس 28, 2011

دانيال جان خودشون تصميم گرفتن كه قبل از بيرون رفتن از خونه اين كلاه رو روي سرشون بگذارن و اين بادكنك را همراه داشته باشن!
20110327-105245.jpg

ممنون مامان صدرا جان!

مارس 19, 2011

دانیال یک هدیه ی خیلی خیلی ارزشمند دیگه برای تولدش دریافت کرد!! مامان صدرا عسل خان زحمت کشیدن و برای دانیال یک بسته پست کردن که به دستمون رسید و مثل همیشه شرمنده ی محبت های بی پایان این خانواده ی خیلی مهربون شدیم! بسته که اومد آدرس رو که دیدم گفتم دانیال جان این مال شماست! دیگه با چه ذوقی بسته رو باز کرد و کادوهاش رو بیرون کشید هیچی خود جعبه هم کلی براش عزیز بود و تا دو روز که دم دستش بود هی میومد نشونش میداد می گفت «شماست!»

خدا رو شکر بابت دوست های خیلی مهربونی که داریم و سختی ها و دوری ها رو برامون آسون تر می کنن…

این تصویر آخری که مشاهده می کنین دانیال داشت بدون وقفه پشت سر هم با ذوق می گفت: ماشین! ماشین! ماشین! ماشین!!!!!

اینم متن قشنگی که مامان صفیه برای دانیال جان نوشته بودن:

دانیال جان، تولدت مبارک عزیزم

2011/02/27 بدست صفیه

دانیال عزیزم، دو سال پیش، این موقع ها، دل توی دلمون نبود؛  شما عسل خان با شتاب باور نکردنی مامان بابای گلت رو بردی چند تا قاره اونطرف تر، تا توی یه کشور آروم و آزاد به دنیا بیای. قربونت برم از خیلی جهات خوشحالم که تو این دوره خاص از کشورت دور شدی و از صمیم قلب آرزو می کنم به زودی اوضاع سرزمین مادریمون درست بشه تا شماها برگردین و با هم یه کشور موفق تر و بهتر بسازیم. دور شدنتون اما خیلی برای ما سخت بود نازنین. خیلی روزهاست که از صمیم قلب آرزو می کنم کاش اینجا بودین و من و صدرا و عمو مهدی می تونستیم زود به زود شما عزیز دل و مامان بابای گلت رو ببینیم و لذت ببریم.

دانیال جانم، خوشحالم که شما مواظب مامان گلت هستی که تنها نمونه و هر روز بهش خوش بگذره و غرق عشق و لذت بشه، خوشحالم که بدنیا اومدی. خیلی خیلی خوش آمدی گل پسر.

تولد 2 سالگیت رو از همین جا بهت تبریک میگم و امیدوارم یه روزی صدرا تولد 102 سالگیت رو اول از اینجا بهت تبریک بگه و بعد حضوری بیاد و کادوی شما رو بده! :* :X

 

رسیدیم!

فوریه 18, 2011


ما بالاخره رسیدیم به خونه! «اناربر» تا اینجا 900 کیلومتر فاصله بود ولی خدا رو شکر برگشتیم به خونه ی خوب!


View Larger Map

در راه برگشت یه شب تو راه موندیم بعد از 6-7 ساعت رانندگی تازه به اضافه ی وایسادن های در راه، در کل دانیال خیلی خیلی خوب بود تو ماشین در برگشت. خودمون هم باورمون نمی شد! همش بازی می کرد با خودش و خودش رو سرگرم نگه می داشت! پسرم تجربه ی سفرش رفته بود بالا دیگه، عادت کرده بود به ماشین و خوشحال بود در کل و همین همه مون رو پرانرژی نگه می داشت. امروز صبح که راه افتادیم تو مسیر حدود 4 ساعته که پشت سر هم اومدیم کار دانیال نه به المو کشید نه به خواب! همش سرحال بود ماشالا و ما هم کیف می کردیم باهاش!

جالب اینه که به نظرمون دانیال بزرگ تر شده خیلی تصاعدی تو این چند روز!!!! شیطون تر هم شده. یک لحظه آروم نمی گیره همه چیز هم با شیطونی به هم بریزه و بندازه هوا و خالی کنه و بره!!! امروز سراغ قابلمه های روی اجاق هم می رفت و بهشون دست می زد و ما می چسبیدیم به سقف، کاری که هرگز نمی کرد!

حالا چند تا فیلم و عکس!

روزچهارم طبق روال دانیال شب قبلش به زووووور خوابیده بود و صبح غش کرده افتاده بود تکون نمی خورد و کار ضروری داشتیم و باید زودی می رفتیم پی کارمون. هر چی بالا سرش حرف زدیم و سرو  صدا کردیم جم نخورد تا الهه جون تلویزیون رو روشن کردن و کارتون بود و دانیال یه مرتبه از حالت افقی اینجوری عمودی شد و تا مدت ها میخ بود و همونجوری صبونه ش رو خورد و آماده ش کردیم!!

دانیال جان عاشق این بازی هم شده بودن! برن روی اینا (خب اسم اینا چیه!؟ همینا که لباسا رو تو مغازه بهش آویزون می کنن!) بشینن و اسب سواری کنن!!! پیتیکو پیتیکو گویان و غش غش کنان!

اینم یک فیلم از همون بازی:
روز پنجم صبح هم راه افتادیم به سمت خونه. یه جا برای ناهار وایساده بودیم که کنارش یک مغازه بود و دانیال اونجا یک کلاه دید و پسندید و وقتی از سرش برداشتیم جیغید و گریه اید که من حتما اون کلاه رو می خوام روی سرم باشه! و بدین ترتیب این کلاه شد اولین چیزی که دانیال بابت داشتنش گریه کرد!!!! هیچ وقت پیش نیومده بود که برای اسباب بازی تو مغازه اینجوری بکنه باید میدیدین چه جوری گوله گوله اشک می ریخت! من که خنده م گرفته بود حسابی و علیرغم  شیوه ی صحیح تربیتی و تاکید الهه جون و باباامین که نخریم که عادت نکنه و اینکه مامانا هستن که خودشون بچه ها رو خراب می کنن من گفتم بخریم!!! خب بامزه بود اولین چیزی که خواسته بود این بود و یادگاری براش می مونه نیم وجبی!!!
اینم یک فیلم از دانیال و کلاهش:
اینم چند تا عکس بدون شرح از خودسرگرم کنی دانیال:
یک فیلم از ABCD خوندن دانیال در ماشین و خودسرگرم کنیش و حال کردن من! مگه چقدر پیش میاد در این حال و با دست بال بسته ی دانیال بتونم فیلم بگیرم؟! اینم که می بینین قطع شد حافظه ی دوربین پر شد!! وگرنه من بی جنبه تر از این حرفام!
روز ششم! مه و چه مه ای هم! عالی! بیشتر راه رو تو مه اومدیم ولی من واقعا رانندگی در مه رو دوستم! این همه سفیدی رو دوست دارم، مزاحمی تو دید آدم نباشه دوست دارم!
خیلی از راه رو به سی دی که مامان پارسای گل زحمت کشیده بودن برای دانیال فرستاده بودن گوش کردیم. خیلی ی ی ی ی ی دوست دارم آهنگاش رو! خیلی ی ی ی ! دانیال چندین بار باهاش خوابش برد و سه تا آهنگش رو خیلی خیلی دوست داشت فقط مشکل این بود که یکیشون ترک 2 بود یکی 11 یکی 17!! بعد هی سفارش هر کدوم رو جدا می داد ما باید می پریدیم به اونجا! آهنگ پاشو پاشو (کلمه ی مورد علاقه ی دانیال!!!) توپ سفیدم! و طبل بزرگم خیلی قشنگه! توی ماشین برای دانیال هیچ وقت آهنگی نداشتیم و حسابی حال کردیم با این سی دی! باز مرسی مامان پارسای عزیز دل!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.