بایگانیِ دستهٔ ‘سه ماه چهارم’

پرید :((((

مارس 18, 2010

یکشنبه 23 اسفند ماه سال 1388

وای ی ی ی ی ی ی من یک توضیح خیلی طولانی راجع به قصه ی تولدت امسال نوشته بودم که همش پریددددددددد  خدا لعنت کنه این تکنولوژی کم بلاگ اسکای رو  که اصلا شرایط من رو در نظر نمی گیره با چه بیچارگی اینجا می نویسم. هر چه سریع تر باید اسباب کشی کنم 

زرد!!!!!!!!!!!

مارس 18, 2010

شنبه 22 اسفند ماه سال 1388

من یک توضیحی راجع به نوشته های این وبلاگ بدم. چیزهایی که اینجا می نویسم اصلاً بر اساس اهمیت بیشترشون نیست بلکه بیش از هر چیزی وابسته به روزیه که من فرصت کردم که بیام و اینجا بنویسم!!! روزهایی که وقت دارم با جزئیات می نویسم و خیلی از اتفاقات خوب و مهم دیگه ای که می افته متاسفانه به خاطر مشغله یا فراموشی ثبت نمی شن!

ولی مهم ترین اتفاقی که افتاده این روزها و من بی نهایت منتظرش بودم اینه که دانیال عسل مامان خیلی خوب و عالی چیزهایی که می گیم رو تکرار می کنه و من میمیرم از ذوق!!!!!

البته خیلی وقته که چیزایی که می گه خیلی شبیه کلمه بود و من کلمه ی شبیهش رو بعدش تکرار می کردم و خودم کیف می کردم ولی کسی جدی نمی گرفت!!!! البته به جز خاله سارا که به شدت معتقده که این پسر نابغه ست و همه چیز رو هم خوب متوجه می شه ولی به روی خودش نمیاره و حرف هم می تونه بزنه ولی جلوی شماها نمی زنه 

چند روز بود کمابیش این تکرار کلمه ها اتفاق می افتاد تا پریشب در یک کتابی بابایی به شما سیبی نشون داده بودن و گفته بودن اَپل و شما تکرار کرده بودی.

دیروز هم من داشتم کتاب رنگ ها رو که خاله سارا گرفته بود نشونت می دادم و اولین رنگش زرد بود و من به جای اینکه هر چیزی که توی صفحه هست رو با جزئیات توضیح بدم چند بار تکرار کردم «زرد» و شماا بالافاصله گفتی «زرد»  قربونت برم من که اینقدر عسلی و اینقدر خوشمزه حرف می زنی من ذوق بی پایانی داشتم و از دیروز چند بار دیگه هم زرد بازی کردیم تا امروز کتاب رو جلوت گرفتم و گفتم دانیال این چه رنگیه؟ گفتی زرد!!!!! من باورم نمی شد!!!!! یعنی یکی از بهترین اتفاقاتی بود که من منتظرش بودم و حالا که بهش رسیدم ول نمی کنم دیگه!!!! برای من این رشد ذهنی خیلی خیلی مهم بود و بی نهایت خوشحالم از این بابت و خدا رو شکر می کنم.

حالا دارم روی آب و شیر و ماست و سیر (متضاد گرسنه!!) که واژه های حیاتی تری هستن کار می کنم!!!!

چیز دیگه ای هم که به شدت من رو سرمست می کنه اینه که باز دو سه روزه که وقتی می پرسم توپت کو دنبال توپت می گردی و می ری برش می داری. این در حالیه که از بدو تولدت روی اجزای صورت کار می کردم و نه تنها اون هیچ وقت جواب نمی داد حتی مامان کو و بابا کو هم روی شما جواب نمی داد!!!! ولی بدون تکرار خاصی توپ رو یاد گرفتی و خیلی خوب می ری پیداش می کنی. امروز صبح که گفتم توپت کو زیر میز پیداش کردی و عصری که باز پرسیدم اول از همه رفتی زیر میز دنبالش!!! این حافظه که بدون تکرار تا عصری ماندگار بوده ارزشمنده!!!

خلاصه من الآن یک مادر بسیار شگفت زده و ذوق زده و مشتاق هستم که لغات بیشتری رو تمرین کنیم و من بالاخره حرف های شما رو که زیاد هم هستن کشف بکنم.

راستی عصری هم یک کار بامزه کردی که من گفتم «عزیزم!» بعد شما هم با زبون شیرینت گفتی «عزیزم!!» این هم 7-8 بار تکرار شد که من می گفتم عزیزم و شما هم می گفتی عزیزم و معلومه که چه حالی می کردم!!!! می گم که خیلی خیلی خوب تکرار می کنی و من عاشق حرف زدنتم. آخه یکی بگه من عاشق چیت نیستم!؟

(خب معلومه که عاشق شب بیداریهات نیستم اصلاً! )

پ.ن: برخلاف توضیحی که اون بالا دادم این نوشته رو در حالی نوشتم که اصلاً شب خوبی رو نمی گذرونیم و پدر من دراومده حسابی و شما هم مدام داری از سر و کولم بالا می ری!!!! ساعت چنده؟؟!  دوازده شب!! ولی اینقدر این اتفاقات برام مهم بود که گیر دادم که بنویسم. از ذکر جزئیات این شب بد معذورم!!! به جز به شما دوست عزیز 

دوست داشتنی من!

مارس 18, 2010

یکشنبه 16 اسفند ماه سال 1388

اعلام کرده بودم که دندان پنجم و ششم در بالای دهان مبارک شما دراومدن؟؟؟؟ خیلی وقته ها، فکر کنم بیش از دو هفته و الآن خیلی خوشگل و خوردنی معلوم هم هستن ولی نشده بود بنویسم.

ما لحظات بسیار خوش و فرحبخشی رو با غذاهای انگشتی شما می گذرونیم!!! دیگه خیلی دوست داری که میوه و سبزی انگشتی برات بگذارم و خیلی خوب همه ش رو می خوری و همچین تو حال و هوای خودت می ری و حرف می زنی و می خوری که آدم کیف می کنه!!! مثلاً دیروز برات انگور و گوجه فرنگی  و گل کلم پخته گذاشته بودم و تا دونه ی آخرش رو نوش جونت کردی. بعد شما عاشق کشمش هستی و من بی نهایت از این بابت خوشحالم. کشمش ها رو به سرعت یکی پس از دیگری می ندازی بالا بدون توجه به این دهنت خالی شده یا نه!!!! ولی از پسشون  برمیای به راحتی!! حالا بسته های کوچیک کشمش گرفتم که بتونم بگذارم تو کیفت و همیشه داشته باشیمشون.

از اینکه چیزهای بیشتری رو برای خندیدن پیدا می کنی واقعاً کیف می کنم، صدای خنده هات آدم رو مست می کنه. گاهی کامل معلومه که منتظر یک پخ هستی که غش کنی از خنده و سیر هم نمی شی از خنده و شیطونی!!

گفتم که پشت گردنت هم برای خنده خیلی حساسه!!؟!؟! قبلاً من غلغلک می دادم یا می بوسیدم پشت گردنت رو و غش می کردی از خنده، حالا فقط گرمای نفسم هم که بهش می خوره همون طور می خندی!!!!

و رو تختی ما رسماً شد اولین چیزی که شما بهش علاقه ی شدید نشون می دی مثل همون بالشت و پتوهایی که بچه ها بهش وابسته می شن!! بعد از اینکه روتختیمون رو عوض کردیم این پتو و روتختی اومده گوشه ی اتاق. قبلاً هم می دیدیم که شما خیلی سرت رو توی این فرو می کنی و تکون می دی و گاهی گازش می گیری!! حالا که اومده گوشه ی اتاق شده یکی از بهترین روش ها برای خوابیدن شما کاملاً مستقل! واقعاً که خوابت بیاد پسونکت رو از یه جا پیدا می کنی و می ری خودت رو می ندازی روی این رو تختی اینقدر دستت رو روش می کشی و نازش می کنی تا خوابت ببره!!!!!

چکاپ یکسالگی

مارس 18, 2010

جمعه 14 اسفند ماه سال 1388

باز منم و کوله باری از ناگفته ها!! که اتفاقا باز خیلی هم سنگین شده!

اول که جای بابا مصطفی عزیز و خاله سارای خوب بی نهایت خالیه و ما حسابی تنها شدیم دوباره  باز باید روزها رو بشمریم و چشم انتظار بمونیم

امروز چک آپ یکسالگی بود. صبح قرار بود دوباره برای سمپاشی خونه برای مورچه ها بیان. یه بار سمپاشی کرده بودن ولی فقط مورچه ها کم شده بودن و هنوز وجود داشتن. شما هم که یکی از تفریحاتت اینه که با انگشت های خوشگلت خط حرکت مورچه ها رو بگیری و یک جای مناسب دستگیرشون کنی!!! خلاصه امروز صبح اومدن گفتن این یکی قوی تره ولی سمی نیست و ضرری نداره ولی یک ساعت باید شما از خونه برین بیرون تا ما کارمون رو بکنیم

ساعت 10:30 بود حدوداً که ما آواره ی تنها فروشگاه خوبمون شدیم و من تجهیزات کامل رو برداشتم که اگه شد تا ساعت 1:30 که وقت راجینی داشتیم خودمون رو سرگرم کنیم.

برای شما هم یه کم چیریوز و بیسکوییت و کیکس (این از کشفیات اخیر خودمه که خیلی هم با مذاق شما جور دراومده، از خانواده ی همون سیریال ها یا غلات صبحانه!!) برداشته بودم و ریختم جلوی کالسکه تا سرگرم باشی و هر چی می ریختم تو یک چشم به هم زدن تموم می شد و شما از این برنامه خیلی استقبال کردی!!! که هی بچرخیم و شما مستقلاً بخوری!!

دیگه اینکه دیروز من اتفاقی یک ماژیک به شما دادم که ببینم چی کار می کنی. خیلی دوست داشتم با نقاشی آشنا بشی و باهاش سرگرم بشی ولی همه می گفتن الآن خیلی زوده. من خواستم یک امتحانی هم بکنم و چقدر خوب جواب داد!!! اصلاً فکر نمی کردم اثر ماژیک روی کاغذ اینقدر توجهت رو جلب کنه. به طوری که درش رو هم بسته بودم اصلاً از خودت جداش نمی کردی و تا از دستت می افتاد بالافاصله می رفتی دنبالش و برش می داشتی! اینم عکسی از اولین اثر شما که توسط یک مادر ندید بدید و ذوق زده گرفته شده!!!!!

خلاصه امروز در فرصتی که داشتیم رفتیم سراغ ماژیک هایی که قابل شستشو هستن و من فکر می کردم نعمت خیلی بزرگی هست و گرفتیم ولی تجربه نشون داد که به راحتی که من فکر می کردم قابل شستشو نیستن. مثلاً حتی دست هات هم خوب شسته نشدن. بعد هم یک توپ جدی تر که قابل گاز زدن نباشه گرفتیم که اونم شما به زودی به ما نشان خواهی داد که قابل گاز زدن هستن یا نه. چون یک توپ سفت دیگه ت هم گاز می زنی به راحتی!!!

و اولین پازل زندگی شما رو هم گرفتیم!! البته روش نوشته بود برای بالای 18 ماه ولی ما گفتیم یه امتحانی بکنیمش!

خلاصه اینکه بعد از کلی الکی دور دور کردن، رفتیم بابایی رو از دانشگاه برداشتیم که بریم دکتر، چون می دونستم باید واکسن هات رو هم بزنن و کنترل و آروم کردن شما تنهایی سخته!

طبق روال فرم های مربوط به پیشرفت های شما رو پر کردیم و یک فرم هم برای تشخیص اینکه آیا خون شما برای میزان سرب باید آزمایش بشه یا نه. که خیلی مربوط می شه به خونه های قدیمی یعنی برای بیش از 60 سال ساخت که رنگ هاشون سرب داشتن. جالب اینه که یکی از گزینه هایی که باید در نظر گرفته بشه برای این آزمایش اینه که آیا خونه تون در نزدیکی یک خیابون شلوغ و یا بزرگراه هست یا نه! من همش فکر می کردم که چند درصد از خونه های تهران این مشخصه رو ندارن…

حدود 15 تا سوال بود که جواب ما به همش نه بود. کارهای همیشه مثل گرفتن دما و وزن و ضربان انجام شد

قد:  78.75 سانتی متر

وزن: 11.350 کیلوگرم

دور سر: 48 سانت

و گفت امروز یه تا واکسن باید زده بشه و یک آزمایش خون. بعد اون آقاهه بود که شبیه غول چراغ جادو بود، همونی که دقیقاً یک سال پیش ما برای تست زردی شما رفته بودیم پیشش. اون اومد که من فهمیدم اوضاع خطرناکه. بعد رفت یک پرستار دیگه هم کمک آورد و با بابایی سه تایی افتادن روی شما برای گرفتن خون از دستت که من قربونت برم که چقدر اذیت شدی  بعد از اونجایی که شما خیلی خیلی قوی هستی و هر دکتری که شما رو می بینه به همین نتیجه می رسه، سه تایی نتونستن جلوی تکون های شما رو بگیرن و با اینکه سوزن رو به دستت زده بود ولی نتونست خون بگیره و شما هم که گریه ی جانسوزت همه جا رو گرفته بود. سوزن رو درآورد و قرار شد دست بعدی رو امتحان بکنیم و منم به نیرو ها اضافه شدم. دو نفر یک دستت رو گرفته بودن من دست دیگه ت رو و بابایی پاهات رو پهلوون!!!! و بالاخره خون رو در میان گریه های وحشتناک شما عزیز دل گرفتن  بعد هم اون یکی پرستاره اومد کلی معذرت خواهی که ببخشید که منم باید واکسن بزنم ولی مطمئن باشین که خیلی دردش کمتر از این خون گرفتن هست ولی برای شما این مسئله نبود که، مسئله این بود که داشتن به زور کاری رو باهات می کردن که نمی خواستی!!! چون مثلاً هر وقت می خوان توی گوش شما رو هم به زور ببینن حسابی کلافه می شی و اگه از پسشون بر نیای می زنی زیر گریه، اگه راجینی باشه که تو همون گریه و با زور بیشتر کار خودش رو می کنه ولی اگه دکتر دیگه باشه سعی می کنه یه کم آرومت کنه و باهات حرف بزنه و کارای جالب کنه! خلاصه واکسن ها هم در همون بساط فجیع زده شد و هق هق شما هیچ جوره بند نمیومد، یه کم هم که ساکت می شدی باز یادت می افتاد و به همون شدت می زدی زیر گریه…

فکر کنم 45 دقیقه شد که به شدت گریه می کردی و ما هر کاری برای آروم کردنت کردیم.

بعد هم راجینی اومد و الآن دیگه جان و حال ندارم که بگم چیا گفت ولی خوشحال بود و می گفت شما پیشرفت کردی…

از نظر تغذیه هم گفت همه چیز آزاده و سه لیوان شیر رو در روز باید بخوری (با جین و سیندی راجینی هیچ وقت نکته ی جدید تغذیه ای برای ما نداره!!!) گفت بهت پینات باتر بدیم و امشب امتحان کردیم و خوشت هم اومد. حالا گزارش دقیق تغذیه ی شما رو به زودی می دم.

چکاپ بعدی 15 ماهگی!

پیام های تبریک تولد!

مارس 18, 2010

چهارشنبه 12 اسفند ماه سال 1388

به جز نزدیکانی که از مدت ها قبل ذوق این روز بزرگ رو داشتن و تبریکاتشون همه جوره رسیده بود خاله زهره ی مامان اولین کسی بود که رسماً برای تبریک تولد شما زنگ زدن دو روز زودتر جهت اطمینان از رسیدن پیام!

همون روز تولد هم اول از همه خاله شیما و دایی حامد تلفن کردن برای تبریک و کسی که من اصلا فکرش رو نمی کردم و خیلی خوشحالم کرد زنگ زد نگین دوست خوب دوران راهنماییم بود!!! باورم نمی شد اصلاً! نگین قدیمی ترین دوست من محسوب می شه!

بعد هم خانواده ی همیشه مهربون نوبری زنگ زدن و الناز نازنین به عنوان نماینده تبریکات رو ابلاغ کرد!

یک پیغام دیگه هم داشتیم که چند نفر تولدت مبارک رو خونده بودن ولی وسطاش قطع شده بود، حدس ها می گه که خانواده ی خوب دایی حسینم بودن ولی هنوز وقت نشده بهشون زنگ بزنم جهت استعلام و تشکر.

کس دیگه ای که وسط عکس ها و مراسممون زنگ زد و من فکرشم نمی کردم به دلیل قطعی ارتباط چند ساله و حالا که پیداش شده اینقدر هم بامحبته و خودش هم باورش نمی شد که یه روز زنگ بزنه تولد پسرم رو تبریک بگه چون من همیشه تو ذهنش خودم یک دختر کوچولو بودم، امیررضا بود که با محبت غیرمنتظره ش غافلگیرم کرد! موبایل سارا رو گرفته بود ولی اختصاصی جهت تبریک تولد دانیال عزیزم.

مهرنوش دوست دانشگاهی عزیزم نفر بعدی بود که با کلی محاسبات قبلی همیشه به موقع زنگ می زنه و من رو شرمنده ی لطفش می کنه.

مامان پارسای عزیز دل که تو یک شرایط خیلی خاص زنگ زده بود و پیغام گذاشته و باید براش سر فرصت تعریف کنم جریانات اون تلفن رو که من شرمنده شدم و نتونستم جواب بدم و پریچهر دوست خوبم که زحمت کشید و زنگ زد و خوشحالمون کرد.

امیدوارم کسی رو از قلم ننداخته باشم برای تبریکات تلفنی که خیلی شرمنده می شم!

بعد می رسیم به تبریکات اینترنتی که زیادن به خاطر چیزی که تو فیس بوک نوشته بودم ولی کسانی که اختصاصی از پیش بدون توجه به اون تبریک گفته بودن:

عمه فخری عزیزم و نازنینم، خاله همای مهربون، نگین خاله ی عزیز، عارفه عزیز، هلن خوبم، زهرای نازنین، دایی حامد مجدداً با یک پیام خاص، المیرای دوست داشتنی، شیرین عزیز و حدیث گلم.

من دارم نهایت سعیم رو برای ثبت مهربونی های همه ی خوبان می کنم و امیدوارم کوتاهی نکرده باشم در تشکر ولی واقعاً من از «هیچ کس» توقعی برای تبریک نداشتم، این بستگی به خود دانیال داره که وقتی بزرگ شد از چه کسانی توقع چه برخوردی داشته باشه و من حتی الآن هم به خودم اجازه ی هیچ دخالت فکری در این زمینه نمی دم!!! از محبت زیاد همه ی عزیزانم بی نهایت تشکر می کنم چه اونایی که پیغامشون رسیده و چه اونایی که نرسیده، دوستتون دارم یه عالمه و خدا رو هزاران بار شکر می کنم بابت داشتن این بستگان و دوستان مهربون!

هدایای تولد

مارس 18, 2010

چهارشنبه 12 اسفند ماه سال 1388

اولین هدایایی که شما دریافت کردی از مامان جون و بابا جون بود که زحمت کشیدن، بعد هم که مامان الهه و بابامصطفی ما رو شمنده کردن و هدیه ی دایی حامد و خاله شیما که برای اثر دست و پای شما بود بهمون رسید و خیلی جالبه، به محض درست کردنش عکسش رو می گذارم که دایی حامد کلی سفارش عکس گرفتن از اون حالت کرده!

یه بسته ی بزرگ هم اومد در خونه که ما کلی هاج و واج مونده بودیم چیه و من همزمان هم داشتم با خاله سارا صحبت می کردم که باز کردیم دیدیم یک اسباب بازی خوشگل از طرف خاله ساراست، بعد من با کلی ذوق و جیغ دارم تشکر می کنم و خاله به من می گه بهم بگو چیه، نمی دونم کدومش بهتون رسیده!!! کدومش!؟!؟!؟ مگه چه خبره خاله!؟ خلاصه که بسته ی دوم خاله دو روز بعد اومد و خاله سارا معتقد بود که اینا هدیه ی اصلی نیستن و اصل کاری تو راهه و کلی هم با فرستاننده ی هدیه ی اصلی دعوا کرده بوده خاله که چرا برای روز تولد شما نمی دوته بسته رو به دست ما برسونه!! تازه اینا جدا از لباس ها و کتاب ها و بقیه ی چیزایی بود که خاله سارا با خودش آورده بود! واقعاً سنگ تموم می گذاره این خاله ی تک و مهربون! دانیالم می دونم که یکی از قابل اتکاترین نزدیکانت می شه این خاله ی منحصر به فرد!

بابا مصطفی هم علاوه بر زحمت های مختلفی که کشیده بودن باز اینجا چند تا اسباب بازی دیگه برای تولدتون بهتون رسوندن که دیگه حسابی کیف بکنی. جای خیلی ها خیلی خالی بود به خصوص دو تا  مامان بزرگ ها عزیز و بابابزرگ نازنین که ایشالا بتونیم تولدهای دست جمعی داشته باشیم.

مامان الهه که طاقت نیاورده بودن و با دوستاشون یه کیک گرفته بودن و تولد از راه دور برای شما گرفته بودن!!! حتماً جای ما اونجا خالی بوده!!

بسته ی جالب دیگه که دریافت کردیم از طرف خانواده ی یکی از دوستای بابامصطفی بود که واقعاً غیر منتظره بود! یک کاپشن گرم و کلاه و لباس خوشگل که خانواده ی عمو مجید زحمت کشیدن و م خیلی هیجان زده شده بودیم.

هدیه ی غیر منتظره ی دیگه از طرف همین آپارتمان های دنییل هایتس بود!!!! دیروز یکی در زد و یک پاکت آورد گفت این طرف دفتر هستش و دیدم توش یک کارت تبریک هست و یک کارت خرید!!! اینم خیلی جالب بود برام.

این بود گزارش هدایای اولین تولد شما تا این لحظه و منتظر هدیه ی اصلی خاله سارا هستیم که در راهه و من دیگه از شرمندگی نمی دونم چه جوری تشکر کنم.

راستی پدر و مادرت رو داشتم از قلم می انداختم گلم!!!!!! ما خیلی فکر کردیم و بررسی کردیم ولی حقیقتش چیز درخوری پیدا نکردیم  بعد دیدیم الآن هم اسباب بازی های جدید زیادی سرگرمت کرده. برای همین مبلغ مورد نظرمون رو در جای امنی کنار گذاشتیم تا سن شما که بالاتر رفت چند ماهی و ما انتخاب های بیشتری داشتیم یک چیز مناسب بگیریم برات. یک راه دیگه ش هم باز کردن حساب و نگه داشتن این پول برای آینده ت بود که به نظر من این خیلی زوده و بهتره حال رو دیابیم و خوش باشی با چیزایی که می تونی باهاشون کیف کنی!

امیدوارم چیزی رو از قلم ننداخته باشم!

گزارش تولد

مارس 18, 2010

چهارشنبه 12 اسفند ماه سال 1388

برای روز تولدت از خیلی وقت پیش فکر می کردم که چی کار کنیم بهتره و تا چند روز قبل از تولدت هم نشده بود تصمیم قطعی بگیریم. تا اینکه بالاخره از یک آتلیه وقت گرفتیم و قرار شد که صبح بریم آتلیه عکس بگیریم و بعدش هم تو خونه با کادوها و عکس های خودمون.

بابا مصطفی واقعاً تولد یکسالگی شما رو فوق العاده کردن و خاله سارا هم دو روز قبل از تولدت با هماهنگی بابامصطفی خودش رو رسوند برای این واقعه ی بزرگ و خدا می دونه که چقدر خوشحال شدم و نمی دونم آخرین بار، کی بود که من اینطوری اشک شوق ریختم.

دوشنبه ساعت 11 وقت آتلیه داشتیم و از اونجایی که بابایی می خواست درس بخونه و البته به عکس آتلیه هم چندان اعتقادی نداره با ما نیومد و ما با بابا مصطفی و خاله سارا رفتیم و چون یه کم هم دیر جنبیدیم و به خاطر اینکه بابایی هم نمیومد منم دیگه آماده برای عکس گرفتن نشدم ولی قرار شد بابامصطفی و خاله سارا هم با شما عکس بگیرن. تا من شما رو آماده کنم خاله و پدربزرگتون رفتن کیک رو گرفتن که پوه انتخاب کرده بودن و دیگه من ذوق زده شده بودم شدید.

برای عکس هم بابامصطفی (چه طولانی و سخت! ولی نمی دونم چی صدا کنیم این پدربزرگ رو بهتره!!!) انواع و اقسام عملیات رو برای خندوندن شما انجام دادن و هیچ کدومشون درست کار نمی کرد، همه ی اونایی که تا چند ساعت قبلش تو خونه کار می کرد!!! بالاخره شد عکس های خوبی بگیره و من توقع نداشتم همین ها رو هم بتونه بگیره و حسابی ذوق زده شده بودم! روی هم رفته برنامه ی آتلیه ی شما عالی شد و چون بابامصطفی سی دی عکس های شما رو هم می خواستن دیگه پکیج اصلی رو گرفتیم و همه ی هزینه ی شدیدش رو هم پدربزرگ نازنین شما برای نوه ی اول پرداختن و ما رو برای چندمین بار شرمنده ی لطفشون کردن. عکس ها 10 روزه آماده می شن.

بعد هم که اومدیم خونه شما خوابت برد و تا بیدار شدی و همه چیز رو آماده کردیم هوا تاریک شد و نور روز که بره عکس گرفتن خیلی سخت تر می شه و کیفیت هم میاد پایین! باز نورپردازی هایی رو که برای تولدهای هر ماهه راه می انداختیم رو آماده کردیم و شروع کردیم به گرفتن هزاران عکس و شلوغ بازی و اندکی دست و تولدت مبارک!

همون شب هم چون سی دی عکس ها رو داشتیم تونستم بگذارم روی فیس بوک شما و عکس هامون حسابی به روز باشه!

نکته ی خیلی بامزه ی روز تولد شما هم این بود که از صبح می چرخیدی و می گفتی «دست» !!! منم سعی می کردم هی برای تولدت دست بزنم و اطاعت امر کنم!

یک سالگیت مبارک عسل زندگی!

مارس 18, 2010

دوشنبه 10 اسفند ماه سال 1388

تولدت مبارک عزیز دلم، قشنگم، امیدم، زندگی! باورم نمی شه یک سال گذشته به این سرعت و باورم نمی شه که از داشتن یک پسر یکساله اینقدر بشه سرشار از لذت بود و طعم واقعی عشق رو چشید!

دانیالم به طرز عجیبی هر روز که می گذره بیشتر عاشق خودت، روحیاتت، رفتارت و شخصیتت می شم!! این خیلی عجیبه که بشه شخصیت یک فرد یکساله رو اینطور درک کرد و الآن خیلی خوب می تونم تصور کنم در چند سال آینده چه جور فرزندی خواهی بود، شیطون و بامحبت! زیرک و باهوش و کنجکاو مثل همیشه!

دانیال عشقم من تازه معنی دوست داشتن بی نهایت رو دارم می فهمم و محبت رو از آغوش کوچیک و دوست داشتنی و گرمت حس می کنم. عاشق وقتایی هستم که میای خودت رو می ندازی تو بغلم و دستت رو باز می کنی و خودت رو فشار می دی در آغوشم و من دوست دارم زندگی متوقف بشه برای همیشه در اون حالت!

شیرین، خواستنی، خوردنی، زندگی…

نمی دونم که چه جوری می تونم حس عشق بی انتهایی رو که به تو دارم و ازت دریافت می کنم رو منتقل کنم و نمی دونم چه جوری خدا رو شکر کنم بابت این بزرگترین نعمتی که دارم.

نمی دونم اگر این روزها و ماه ها تو نبودی، چه اتفاقی برای من و زندگیم می افتاد ولی شکی نیست که تو بهترین اتفاق زندگی من هستی…

گزارش تولد در پست های بعدی!

پ.ن: نمی دونم چرا تاریخ این مطلب شده 10 اسفند، من 12 اسفند دقیقا در روز تولد شما این رو گذاشتم!

هر دم از این باغ بری می رسد!

مارس 18, 2010

جمعه 7 اسفند ماه سال 1388

امروز صبح دیدیم چند جای بدن شما نقطه نقطه قرمز شده و مثل گزیدگی هست ولی دو جای پات خیلی بدتر بود و یه کم قلنبه بود! منم چند روز پیش پشت پام یک چیزی مثل گزیدگی خیلی بزرگ بود که من فکر کردم جوشه ولی شما  رو که دیدیم اینطوریه گفتیم حتما یه چیزی هست که ما رو زده. به بابایی گفتم زنگ بزنه بیمارستان بپرسه چی بمالیم روش جهت التیام و طبق روال گفتن پرستار باهاتون تماس می گیره. این پرستارم که می ره گل بچینه نزدیک ساعت 3 بعد از ظهر تازه زنگ زده. بهش می گم چند جای بدن دانیال رو یک چیزی گزیده چی روش بمالم از چیزایی که داروخانه ها دارن؟ پرسید حالا از کجا می دونی که چیزی گزیده!؟!؟ گفتم جان!؟ منظورت چیه؟؟ گفت اصلا شاید آبله مرغون باشه  من پای تلفن نمی تونم تشخیص بدم که همین الآن میاریش بیمارستان  ما هم سریع آماده شدیم که نذر هفته ای یک بیمارستانمون رو ادا کنیم و رفتیم با هم. بابا مصطفی گفتن می خواین منم باهاتون بیاین و من گفتم شما بمونین و یه کم از آرامش خونه استفاده کنین!!!!

تا رسیدیم منشی گفت دانیال رو آوردی؟؟؟ گفتم بابا تیزززززز! گفت منتظر باشین! آها راستی شما هم تو ماشین خوابیدی و تو مطب هم تو بغل من خواب بودی و این اولین باری بود که تو بغل من خواب مونده بودی چون همیشه یا بیدار می شی یا تو تختت می گذاشتم!!! می گم حالا چرا اینجوری غش کرده بودی از خواب!

پرستار اومد دید شما خوابی گفت من کیفت رو می برم تو اتاق و تو هم بیا. روی تخت مطب خواستم بخوابونمت که بیدار شدی فدات بشم من که مثل فرشته ها خوابیده بودی!

خانم پرستار معاینه کردن و فرمودن که به نظر من این کهیره!!!!!  حالا دکتر میاد میبینه!!!

هیچی دیگه شما الآن بیدار شدی و بهتره که من خلاصه بگم که دکتر گفت که این کهیره و به احتمال زیاد به خاطر حساسیت به آنتی بیوتیک هستش و چون آنتی بیوتیک ها از یک خانواده هستن به احتمال زیاد به همشون حساسیت داری و در پرونده ت ثبت می شه و باید نهایت سعیمون رو بکنیم که شما اصلاً نیاز به آنتی بیوتیک نیاز پیدا نکنی، و الآن کمی از عفونت گوشت مونده ولی باید آنتی بیوتیک رو قطع بکنیم و تا 6 هفته که گوشت کامل خوب بشه حواسمون باشه که سرما نخوری اصلا و در حالت درازکش هم اصلا نباید چیزی بنوشی چون برای گوش خوب نیست.

گفتم پس نیش حشره نیست!؟ گفت باید آرزو می کردیم که نیش حشره باشه….

جین و کارآگاه ما!

مارس 18, 2010

پنجشنبه 6 اسفند ماه سال 1388

امروز باید می رفتیم دپارتمان سلامت (من کشته ی این ترجمه ی همزمان خودمم!) به خاطر یکسالگی و یک چک قد و وزن و اینا! اتفاقی دیدم جین اونجاست و کارها رو جین قراره انجام بده. اول وقت قرار بعدی رو عوض کردم که اشتباهی سیندی روز تولد شما وقت داده بود و دو روز انداختیم عقب. بعد لباس های شما رو درآوردم و خواست وزن بکنه که مراسم همیشگی رو داشتیم که شما حال می کنی روی ترازو بایستی و نشینی!!!! بعد از اون برای قد هم مقداری مراسم لگد پراکنی  رو مثل همیشه برگزار کردیم و بعد گفت یه کم خون باید از انگشت خوشگل شما بگیره تا میزان آهن خون رو بسنجه که شما اصلا متوجه نشدی که کی سوزن رو زد و جین هم توضیح داد که سوزنش خیلی نازکه و درد نداره ولی همین که اون بیچاره بخواد انگشت شما رو فشار بده یه کم تا چند قطره خون بیاد از اونجایی که شما باید یه جا ثابت می موندی در حالیکه یکی دستت رو محکم گرفته لذا مراسم های لازم رو هم اونجا اجرا کردیم و شما حسابی عصبانی شده بودی و جین بیچاره هم تند تند برای من توضیح می داد که مشکل سوزن نبوده ها، الآن دستش رو گرفتم کلافه ست!!!! گفتم شما نمی خواد توضیح بدی من آشنایی دارم. پسر من هیچ محدودیتی رو برنمی تابه!!! ( جون خودمم که همین جمله رو گفتم!!!!)

بعد جین گفت می تونی لباسش رو تنش کنی و من و شما هم شروع کردیم به کشتی گرفتن برای لباس پوشیدن و جین هم همزمان کلی سوال راجع به تغذیه ی شما پرسید که ما کلی قهرمان بودیم برای خودمون!!! پرسید که تا حالا سیب زمینی سرخ کرده، شکلات، بستی، آبنبات و .. بهش دادین؟؟؟ گفتم شوخی می کنی جین جان! ابداً! دیگه کلی کیف کرد! البته جین قبلاً می گفت که من فکر نمی کنم هیچ جای دنیا تغذیه شون بدتر از آمریکایی ها باشه!!!

آخر سوالاش بود که برگشت دید من فقط زیرپوش شمارو تنت کردم و یک لنگه جوراب و اندر خم لنگه ی دیگه م. گفت من که گفتم می تونی لباس تنش کنی! گفتم اتفاقا نمی تونم لباس تنش کنم! من می خوام دانیال نمی خواد!! گفت من میام کمکت چون من غریبه م فکر کنم بگذاره تنش کنم. این بیچاره هم اومد لباس شما رو تنت کنه دیگه چشم غره ای بود که نثارش کردی تا آخر! زل زده بودی توی چشماش و ول نمی کردی ولی لباسهات تنت رفت در حالیکه جین همش داشت باهات حرف می زد که تو نمی گذاری مامانت لباس تنت کنه و من اومدم و به من که چیزی نمی تونی بگی و …!

بعد از اول هم جین هر کاری می کرد شما با دقت زیر نظرش داشتی و جین بارها بهت گفت خیلی کنجکاوی! خیلی! (من «نوزی» رو کنجکاو ترجمه کردم ولی نمی دونم چرا دیکشنری ما فضول ترجمه می کنه بی ادب!!!!) بعد یکی از پشت پنجره رد شد شما بالافاصله برگشتی طرفش، یکی از پشت در رد شد تیز برگشتی اون طرفی! جین گفت تو بزرگ بشی می دونی باید چی کاره بشی!!؟؟؟ حتماً باید کارآگاه بشی، چون حواست به کوچکترین حرکتی هست!!!

وقتی هم برگشتیم منشی گفت تو چقدر جدی هستی!!؟؟ قبل از اینکه بری خوب می خندیدی که و جین توضیح داد که آخه من به زور لباس تنش کردم!!!!!!

پ.ن: وضعیت آهن خوب بود خدا رو شکر و روند رشد قد و وزن هم مثل همیشه. با اینکه از جدول کلی پریدی بالا ولی می گه چون یکنواخت بوده همیشه عالیه!


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.