اين فيلم كه اينقدر طبيعي و عادي هست به خاطر اينه جانسون نقشي درش نداشته!!!
بایگانیِ دستهٔ ‘سه ماه سوم’
فيلمي از ماشين بازي كردن دانيال
مارس 14, 2011عشقی به خدا!!!
مارس 14, 2010هنوز شما حالت خوب نشده. چند روزه به سرفه هم افتادی و آبریزش بینی ت کم شده ولی نفست صدادار شده. خدا رو شکر شب ها بهتر می خوابی و امروز زنگ زدیم راجینی و گفت تا زمانی که تب نداری مشکلی نیست، دور هم باشین!!!
بعد بدنت هم ریخته بود بیرون که من اول خیلی ترسیدم و در اینترنت گشتم که دلیلش چیا می تونه باشه و با توجه به نشونه های دیگه که نوشته بود خدا رو شکر فهمیدم فقط به خاطر گرما بوده. آخه بخور مدام داره کار می کنه و گاهی شما حسابی عرق می کنی و امروز پرستار یک لوسیون خاص رو معرفی کرد که بمالیم به بدنت برگ گلت!
لذتی که داری با روروئکت می بری همه ی ما رو به وجد آورده. یکی یکی به همه سر می زنی و کسی اگه در حال حرکت باشه پشتش راه می افتی تا به مقصد برسه و چند روزه که خیلی راحت با روروئکت از در یکی از اتاق ها هم می گذری و می ری توش یه گشتی می زنی و بر می گردی!
در یخچال که باز بشه که سر از پا نمی شناسی و عاشق این هستی که افراد در آینه بهت توجه کنن و چراغی که روشن می شه بدون استثنا بهش خیره می شی و می خندی و کتاب هایی که برات آشنا هستن رو باهاشون می خندی ولی هنوز به اسباب بازیه خاصی لبخند نمی زنی و از همه جالب تر اینکه دیگه شخصیت هایی که در دی وی دی ت هستن رو می شناسی و به بچه ها لبخند می زنی و روی هم رفته من عاشقتم!!!

دانیال و عشق کتاب های تاتی! خاله لیلا راست می گفتا! دستش درد نکنه 

پسر عشق در حال دیدن چهره ی آشنا در دی وی دیش!
پ.ن۱: دانیال جانم من به طرز عجیبی هر روز دارم عاشق تر می شم! به دادم برس!!!! خیلی حس عجیب غریبیه!
پ.ن۲: چند تا فیلم خیلی خوب دارم ولی شرمنده که الآن اصلا حوصله ی گذاشتنشون رو ندارم ولی این رو نوشتم که در آینده ای نه چندان دور مجبور باشم بگذارمشون!!!
اولین بیماری :(
مارس 14, 2010دانیال عشق مامان از پریروز سرماخورده
پریشب که تا صبح کلی اذیت شدی قربونت برم و فقط در حالتی می تونستی بخوابی که بابایی شما رو عمودی بغل کنن. چون به شدت آبریزش بینی داشتی و بیشتر از نیم ساعت نمی تونستی بخوابی. با اینکه زیر سرت رو هم بلندتر گذاشته بودیم. خدا رو شکر تب نداشتی. صبح زنگ زدیم راجینی و پرستار سوالاش رو پرسید و یه سری توصیه کرد و ما همه رو انجام داده بودیم و برای همون روز وقت داد! گذشته از شب سختی که گذروندیم دیروز یه جورایی بامزه بود!!! آخه شما خیلی خوردنی و بامزه هی عطسه می کردی و گاهی هم عطسه ت می سوخت بعد از کلی ها ها ها کردن و من دیگه غش می کردم برات! ولی خدا رو شکر خیلی بی حال نبودی و تا حدودی خوب می تونستی به بازی هات برسی و روروئک سواری هم که جای خود دارد!!! شما گشت مراقبتت رو تحت هیچ شرایطی تعطیل نمی کنی!!
بخور هم تمام مدت در اتاق به راه بود و بابا کمی به شما تایلنول دادن ولی فقط خاصیت آستامینوفنی داره. تا می شد آب پرتقال شما به راه بود البته آبریزش بینی ت خیلی خیلی زیاد بود و عطسه و گاهی کمی سرفه.
خلاصه رفتیم پیش راحینی و پرستار اول دمای بدنت رو گرفت طبق روال و بعد گفت که شما لخت کنیم تا وزن کنه و ما که این همه ۲۴ ساعت خودمون رو ما پیچوندن شما کشته بودیم با دستای خودمون لختت کردیم و بعد از وزن کردنت هم معلوم نبود این راجینی خانم کجا تشریف داشتن که سه ربعی همون طوری منتظر بودیم تا من بالاخره طاقت نیاوردم و لباس گرمت رو تنت کردم. بالاخره خاله ریزه اومد و معاینه کرد و برعکس پرستاره که شما چپ و راست بهش لبخند می زنی و دیروز هم عطسه می کردی و آبی بود که از بینی شما جاری بود ولی هی مهربون به پرستاره لبخند می زدی و اونم طبق روال از شما تعریف می کرد. اصلا چشمت به راجینی که می افته دمغ می شی!!!! بیچاره پدرش درومد تا شما رو یک معاینه ی ساده کرد و آخرش هم اینقدر گیر داد و شما هم اینقدر سرسختی کردی که بالاخره جیغت رفت هوا و ما اومدیم شما رو جدا کردیم!!! خدا رو شکر عفونتی هم در کار نبود و گفت که سرمای سختی خوردی. گفت اگه سرفه ها شدیدتر شد هفته ی دیگه باز بریم و برات بندریل نوشت که یه جورایی آنتی هیستامینه که آبریزشت رو کم بکنه.
دیشب خدا رو شکر بهتر خوابیدی. هر چند که چون زود خوابیدیم با هم با اینکه سری به سری بیدار شده بودی ولی ساعت ۵ صبح که من دیگه خوابم نمیومد و بیدار شده بودم شما هم بیدار شدی سرحال و بشاش!!! نتیجه اینکه یک ساعتی بازی کردی و شیر خوردی و خوابیدی!
امروز خدا رو شکر حالت روبراه تر بود هر چند که راجینی گفت ممکنه ۱۰ روز طول بکشه

اراده
مارس 14, 2010امروز برات کمی موز خرد کردم تا کم کم یاد بگیری که خودت برشون داری و بخوری ولی شما چندان استقبالی نکردی!

ولی مطمئنم شما راه و چاه خوردن مناسب رو خودت خوب یاد می گیری. مثل وقتی که از توی لیوانت خیلی خوشگل و مستقل یک نفس آب پرتقال می خوری چون عاشقش هستی!! تازه گاهی وقتی که تموم می شه گریه هم می کنی…

شما همه چیز رو بررسی می کنی زود و دنبال یه چیز جدید می گردی! اون جنگل بیچاره ت رو هم که یه روزی توش مثل یک موش کوچولو می خوابیدی و به دار و درختش زل می زدی

حالا توی یه چشم به هم زدن به این روز درمیاری!!!

دی وی دی های آموزش خواندن رو هم شما چندان جلوش بند نمی شدی. گفته بودم که بیشتر فیلم هاش رو نگاه می کنی و در فاصله ای که نوشته ها رو می نویسه شما خودت رو با یه چیز دیگه مشغول می کنی!؟ یعنی مثلا ۵ ثانیه حروف یک کلمه رو نشون و می ده و می گه که چیه بعد ۵ ثانیه فیلمش رو نشون می ده. شما توی اون ۵ ثانیه ها که کلمه رو نوشته و داره می خونه خودت رو با یه چیز دیگه سرگرم می کنی!!!!! بعد حدود ۱۵ دقیقه هم کلش رو تحمل می کردی و همیشه ۵ دقیقه ی آخرش می موند. چون باید یک ارتباط فعال باشه من شما رو توی بغل خودم می گرفتم همیشه تا اینکه چند روز پبش گفتم امتحان کنم ببینم توی صندلی خودت چی کار می کنی و دیدم بله ه ه ه ه! طبق روال شما توی بغل کلافه می شدین و توی صندلی خودت خیلی بهتر نگاه می کردی!!! یک نکته ی خوب دیگه هم اینه که الآن که تصاویرش برات آشنا شدی بعضی جاهاش لبخند می زنی باهاش و خوشت میاد!

پ.ن: امروز یک چیزی که نوشته بودم رو الهه جون داشتن دیدن و گفتن «دیگه» نه، باید بنویسی «دیگر»! گفتم دیگه روزگار اون جوری نوشتن هم داره سر میاد! وبلاگ نویسی چیزی که آورده اینه که تا جایی که ممکنه همون جوری که می گین بنویسین تا راحت تر بشه خوند. الهه جون می گن دیدم خیلی غلط املایی دارن! می گم اینا غلط املایی نیستن که! هر وقت آدم مثلا زال و ضاد و ظا رو با هم قاطی کنه یا غین و قاف رو اون می شه غلط املایی وگرنه این جوری نوشتن با تعمده!
حالا من اون حرف ها رو زدم ولی الآن هر «یه» و «بذارن» و «خوندن» ای و … که می نویسم می گم نکنه حمل بر بی سوادی بشه و درستش می کنم!!!! پس یا ایها الناس بدانید و آگاه باشید که ما تعمداً (به جان خودم بعضی ها همین رو هم می نویسن تعمدن!!!) داریم زبان فارسی رو منحرف (و به نظر من روان تر!) می کنیم!
تلاش؟
مارس 14, 2010یکی از راه هایی که بچه های عزیز دل تشویق بشن به حرکت به هر صورتی اینه که یک اسباب بازی خارج از دسترسشون بگذارین و تلاش کنن که برشون دارن!
امروز شما داشتی بازی می کردی و هی اسباب بازیت رو می انداختی و خودت یه غلت می زدی و برش می داشتی و دوباره بازی می کردی. یکبار که از دستت افتاد من برای اینکه چهار دست و پا رفتنت رو تقویتی کرده باشم یه من با فاصله ازت گذاشتمش. سه بار برگشتی نگاهش کردی و یه کم چرخیدی ولش کردی و برگشتی و پاهات رو کردی توی دهنت و شروع کردی آواز خوندن!!!!
البته دیشب دیدیم که شما سعی می کردی که چهار دست و پا حرکت کنی و روی دست ها و پاهات هم خوب بلند می شدی ولی تا می خواستی حرکت کنی یه کوچولو دنده عقب می رفتی و ولو می شدی
خیلی جالبه که اول دنده عقب شما نی نی راه می افته ها!!!
یک چیز دیگه هم که من عاشقش هستم تاتی کردن شماست! چند وقتیه که دست هات رو که می گیریم می تونی یواش یواش با کلی بازی قدم برداری. البته هنوز اصلا نمی تونی بدون کمک وایسی! ولی خیلی کیف می ده که دو نفر روبروی هم بشینن و شما با تاتی بازی خودت رو بینشون قل بدی!

البته من عاشق حرکتت با روروئکت هم هستم به شدت. خیلی با مزه و سریع دیگه باهاش حرکت می کنی و هر جا که صدا می شنوی خودت رو می رسونی!!! واقعا حرکت سریعت توی روروئک خیلی خوردنیه!! خیلی خوشحالم که خام حرف هایی که در باب خوب نبودن روروئک شنیده بودم نشدم. شما اگه این روروئک رو نداشتی کلی از لذت های زندگی کم می شد و خیلی کمتر می تونستی حرکتی داشته باشی. خیلی قشنگ با روروئکت همه چیز رو بررسی می کنی و هر تغییری رو فوراً متوچه می شی. یعنی مثلا اگه یک چیز اضافه گوشه ی اتاق بگذاریم اول از همه با روروئک مستقیم می ری سراغ اون و بررسیش می کنی! یا امروز موقع آشپزی چراغ توی فر رو روشن کرده بودم در یک چشم به هم زدن دیدم شما خودت رو رسوندی جلوی فر و داری توش رو بررسی می کنی!!! اول یه خوده خواستم نشون بدم که فر خیلی داغه و نباید نزدیکش شد و این کار رو هم کردم ولی بعد دیدم خدا رو شکر از بیرون هیچ حرارتی نداره و اصلا یه قفل ایمنی هم داره و دیگه چندان سخت نگرفتم!

شما در اوقات فراغتت در روروئکت هم حرکات سرگرم کننده ای برای خودت پیدا می کنی!!!

گزارش تصویری
مارس 14, 2010
دانیال بعد از یک کشتی حسابی با مامانش چون هم گرسنه بود هم خوابش میومد!!

این عکس ساعت ها قبل از عکس بالایی گرفته شده و مربوط به زمانی هست که دانیال خوشحال و خندان بر سر دو راهی بوده!!!

وقتی دانیال موش می شود

با تاب بازی اساسی کیف می کنی قربونت برم من
این روزها!
مارس 14, 2010شما به طرزی باور نکردنی هر روز خوردنی تر می شی و کارهای جدیدی انجام می دی! اول که دنده جلوی روروئکت هم راه انداختی و حسابی کیف می کنی باهاش این وسط برای خودت رفت و آمد می کنی!!!! امروز دیدم برات دیگه صندلیش کوتاه شده و یه درجه بردمش بالاتر. یه کم که نشستی و دیدی اون طور که می خوای نمی تونی باهاش قِر بدی شروع به اعتراض کردی تا درستش کردم دوباره!
یکی از جالب ترین کارهای شما هم برای مامان الهه صدایی هست که وقتی که شیر می خواین یا بوی شیر بهتون می خوره از خودت در میاری!!! یک صدای خیلی خاص با حالتی خیلی خاص و بامزه ست که البته شما صدات رو کلفت هم می کنی!!!! ولی قابل وصف نیست! باید یکبار ضبطش کنم!!
همیشه وقتی که جارو می زدیم شما خوشت میومد و سرگرم می شدی. امروز جارو برقی رو که می خواستم روشن کنم مثل همیشه قبلش خودم کلی سر و صدا در آوردم و توضیح دادم که می خوام جارو رو روشن کنم و صداش بلنده و… ولی وقتی روشن کردم شما یه کم جا خوردی و خیره موندی. وسط کار خاموش کردم و بعد دیدم همین که من دستم رو می برم طرف جارو شما تند تند پلک می زنی و سرت رو عقب می بری و یه کم می پری! دیگه من به هر جای جارو که دست می بردم شما همین کار رو می کردی که خیلی بامزه بود ولی طاقت نیاوردم و دلم سوخت و بغلت کردم و یه کم با هم جارو زدیم تا شما راحت تر باشی!
خیلی چیزا تو ذهنم بود که بنویسم و الآن نمی دونم چرا همش پرید حالا چند تا عکس می گذارم تا بعد!!!!
شما به شدت به دیدن جارو دستی کشیدن علاقه داری و مدت ها می تونی محو باشی. امروز مامان الهه جارو رو آورده بودن بیرون که شما از غفلت ما استفاده کردی و نمی دونم چه جوری خودت رو رسوندی به جارو!

عکس العمل شما موقع دیدن توی یخچال هم هنوز خیلی جالب و منحصر به فرده!!!! اصلاً چشمات حسابی برق می زنه و دستات رو باز می کنی و با خنده می ری طرف یخچال و بعد از اینکه درش رو می بندم تا مدت ها خماری!!!

آها الآن یادم اومد که شنبه رفته بودیم مهمونی خونه ی نیکو! ولی شما غریبی می کردی و اصلا سرحال نبودی. بیشتر پیش من یا بابایی بودی و خیلی هم ما توی اتاق نیکو بودیم و بازی کردن نیکو رو نگاه می کردیم به جای اینکه توی جمع مهمونا باشیم! ولی بابایی که یه بار اومد تو اتاق به ما سر بزنه با صحنه ی جالبی مواجه شد. نیکو پازل هاش رو آورده بود و داشتیم با هم درست می کردیم و شما پشتت رو به ما کرده بودی و خودت داشتی با یکی از اسباب بازی های نیکو بازی می کردی. بابایی اشاره کرد که دانیال چی شده!؟ گفتم هیچی می گه من با دختر ها بازی نمی کنم!!!!
صندلی ماشین شما بالاخره رسید خدا رو شکر! فقط مشکل اینه که شما دیروز توی این صندلی جدید که عمودی تر هست خوابت برد و سرت افتاده بود حسابی روی سینه ت و ما آژیر کشون خودمون رو رسوندیم خونه که راحت بخوابی. چون هی توی خواب جا به جا می شدی و غر می زدی!

آخرین عکس با صندلی قبلی در ۸ ماه و یک هفتگی

اولین عکس با صندلی قبلی در ۴ روزگی

اولین عکس با صندلی فعلی!
پ.ن: قضیه ی این بطری که به روروئک شما وصله اینه که شما شدیداً به این بطری خاص (چای سبز لیپتون!) علاقه داری!!! من نمی دونم چرا هر وقت دستم می گیرم چشم ازش برنمی داری!!! برای همین روی ماشینت نصبش کردن مامان الهه و شما خیلی وقت ها کلی باهاش سرگرمی!!
ماست
مارس 14, 2010امروز شما با روی باز ماست خوردی حسابی! قبلا هم خورده بودی ولی امروز توی روروئکت بودی و حسابی داشتی وسط خونه قِر می دادی و من داشتم کیف می کردم از این ورجه وورجه ای که با روروئکت یاد گرفته و به جز دنده عقب روروئکت بقیه ی دنده هاش هم راه افتاده که الهه جون به شما یک قاشق ماست دادن و شما با کلی خنده خوردی و بعد در رفتی. الهه جون گفتن اگه ماست بخوای باید بیای اینجا بهت بدم و نمیام دنبالت و شما به عشق ماست کلی قر دادی دوباره و خودت رو رسوندی و تا تهش رو خوردی.
کلی هم دوست داری که خودت رو برسونی زیر میز و از اونجا دالی کنی. خورشید هم که نورش میوفته تو خونه مدت ها با سایه ها سرگرمی!
طی یک حرکت غیر منتظره هم من عطسه کردم و شما غش غش خندیدی! و من حدوداً ۱۰۰ تا عطسه ی اجباری دیگه تولید کردم و شما با همش غش غش زدی و من داشتم حال می کردم که دیگه نفسم بالا نمیومد برای عطسه ی بیشتر و بی خیال شدیم! یاد خاله ی پارسا افتادم که یک بار تعریف می کرد که پارسای عشق با عطسه ش کلی خندیده و خاله مجبور شده کلی ادای عطسه در بیاره! من قربون این علائق مشترک برم آخه! خیلی خوبه که جا خوردن شما از صدای عطسه تبدیل شده به خنده.
یاد یک چیز دیگه هم افتادم، خدا رو شکر خواب شما یک مقدار عمیق تر شده. قبلاً وقتی که مثلا موقع شیر خوردن خوابت می برد و من می خواستم از کنارت بلند بشم از خواب می پریدی. یا یک پتو که روت می انداختم از خواب می پریدی و خلاصه با هر صدای کوچیکی یه دفعه دست و پات می پرید هوا ولی الآن خدا رو شکر خوابت عمیق تر شده و برای الآن که دیگه توی هر شرایطی که خوابت ببره باید منتقلت کنیم به تخت خودت خیلی خوبه.

واکسن H1N1
مارس 14, 2010امروز رفتیم برای واکسن H1N1 تقریبا نزدیک مکان مورد نظر بودیم که شما خوابت برد و ما هم که دلمون نمیومد بیدارت کنیم که عزیز دل. عین فرشته ها خوابیده بودی قربونت برم من، نتیجه این که کلی دور دور کردیم تا شما بیدار شدین. رسیدیم و فرم های همیشگی رو پر کردیم و سریع نوبتمون شد. یک خانم و آقایی بودن که اول کلی راجع به چشمان شما و نگاهتون صحبت و تفسیر کردن و بعد آقاهه نشست جلوتون که پای شما رو محکم بگیره و منم دستت رو گرفتم و همین که شما با آقاهه چشم تو چشم شدی زدی بغض کردی و لبی ورچیدی و من خوردمت!!!! آقاهه مونده بود همین طوری و من کلی گوگولیت کردم تا آقاهه رو پذیرفتی!!! آخه شما چندان با جنس خشن اونم از نوع پر ریش و طاس برخورد نداشتی!! بعد دیگه خانومه واکسن رو زد و جیغ شما رفت به هوا و اشکی بود که جاری شد و همه رو تحت تاثیر قرار داد و آقاهه به من یه دستمال داد که اشک شما رو پاک کنم!!!!!!
صدای گریه ی متفاوتی بود که انگار همزمان باهاش می خواستی حرف هم بزنی و شکایت کنی و بعد هم آروم شدی بودی آروم آروم داشتی حرف می زدی و تعریف می کردی لابد. گفتن باید بعد از یک ماه بریم نوبت دومش رو بزنیم.
پریروز هم مشاور تغذیه ی شما اومده بودن و قد و وزنت رو گرفتن. همیشه رو ترازوشون دراز می کشیدی. این بار گفت اگه می تونه بشینه، بشینه. و مواجه شدیم با مواقعی که شما دلت نمی خواد بشینی! خیلی سفت روی ترازو وایساده بودی!!!! برای ما عادی بود ولی نمی دونم چرا جین دوباره هیجان زده شده بود و گفت شما به عنوان یک بچه ی 8 ماهه خیلی سرسختی (این بهترین ترجمه برای لغتی بود که به کار برد!!!!!) آخه جین همونیه که اون دفعه هم شما مورد عنایت قرارش داده بودی، ولی معلومه که دوست داره!!! بعد دیگه شما رو من خوابوندم روی ترازو چون می دونستم دوست نداشته باشی نمی شینی مگر با گریه و زاری!!! بعد وقتی که باید دراز بکشی که قدت رو اندازه بگیره شما نشستی روی اندازه گیرش
بعد هم که می خواست دور سرت رو اندازه بگیره کلی سرت رو پایین و بالا کردی و از دستش فرار می کردی. احتمالا هم از این حرکات کم دیده که همیشه اینقدر براش جالبه!!!
خلاصه گزارش ما حاکی از آن است که قد شما در یک ماه گذشته تغییری نکرده ولی وزنت دیگه شده بودش ۱۰ کیلو و ۲۰۰ گرم. یعنی اینکه شما حد مجاز برای صندلی ماشینت رو رد کردی ولی صندلی جدیدت هم هنوز نرسیده!!!
۸ ماه پر از عشق گذشت!
مارس 14, 2010عشق مامان به همین زودی 8 ماهش تموم شد. اون موقع که شما به دنیا اومده بودی می گفتن یه بچه ای 6 ماهشه من فکر می کردم که خیلی بزرگه دیگه!!!! حالا باورم نمی شه که جیگر مامان به همین زودی 8 ماهش تموم شده 
امروز من برای اولین بار در زندگی و به افتخار شما و الهه جون پای کدو تنبل پختم چون همیشه الهه جون می گفتن که پای کدو خیلی دوست دارن و به طرز غیر منتظره ای خوشمزه شد 
این لباس بامزه رو هم خاله صفیه چند ماه پیش برای شما فرستادن که من همش منتظر بودم که اندازه ت بشه. فقط حالا که خودش اندازه ت شده بود کلاهش تنگت بود که من در یک ایثار مادرانه اون رو مدتی سر خودم گذاشتم تا بزرگ بشه!!!!!! و چه خوب اندازه ت شد!

این که اولش بود و همه چیز برای شما کسل کننده!

تا یواش یواش یه کم زندگی هیجان انگیزتر شد!

شما هم که خود کدوی خوشگل من هستی فدات بشم!!!

شب هم که شام رفته بودیم بیرون و الآن دیگه چند وقته که شما خیلی خوشگل روی صندلی مخصوص بچه ها می شینی و بیسکوئیت خودت رو دو لپی می خوری!