بایگانیِ دستهٔ ‘سه ماه دوم بارداری’

هفته ۲۶

ژانویه 29, 2010

پنجشنبه 28 آذر ماه سال 1387

رفتم دکتر. گفت سونوگرافی سه بعدی ضرر داره و من برایی کسی نمی نویسم ولی اگه خودت می خوای من حرفی ندارم. بعد هی توضیح در مضراتش داد که من بی خیال شدم 

راجع به دندون پزشکی پرسیدم که گفت هنوز مانعی نداره ولی کشیدنی نباشه!

وزنم هم تو این یک ماه سه کیلو اضافه شده بود  بیخود نیست دیگه درست و حسابی حلقه تو دستم نمی ره و اونم چند وقتیه که گذاشتم کنار!

راستی ی ی ی ی! دیروز رفتم کلاس های آموزشی دوران بارداری! برای اولین بار می رفتم. خیلی جالب بود! یه سری اطلاعات و توصیه و ورزش! فکر کنم ۱۰ جلسه ای باشه، کلی هیجان زده شده بودم. یه خانومی مادر یکی از مادران باردار بود اومده بو می گفت ببین اینا چه کارا می کنن ما تا نیم ساعت قبل از زایمان پای دار قالی نشسته بودیم!!!

پ.ن1: دکتر گفت: کم خونی داری که  یه قرص آهن قوی تر نوشت که همراه با قبلیه میل شود و یه فولیک اسید دیگه هم روزانه اضافه کرد.

پ.ن2: دکتر گوش هم رفتم. خیلی اتفاقات عجیبی تو گوشم میوفتاد!!! هم عفونت داشت اندکی و هم جرم. آنتی بیوتیک سفلکسیم نوشتن که ظاهرا خوردنش به شما آسیبی نمی زنه، خیالت راحت!!

زیرزمین!؟

ژانویه 29, 2010

یکشنبه 24 آذر ماه سال 1387

سلام عزیزم! چند روزه که رفتی تو زیرزمین خونت و جم نمی خوری!!!! من که برات یه خونه ی دوبلکس تهیه کردم…. بیا بالا! آفرین بیا بالا! نم دونم اون پایین داری چه آتیشی می سوزونی 

گاز!؟

ژانویه 29, 2010

چهارشنبه 20 آذر ماه سال 1387

من دیروز احساس می کردم که شکمم رو از تو گاز می گیری!!!! 

جدی این کار رو می کردی؟!؟!؟!؟

سفر!

ژانویه 29, 2010

شنبه 16 آذر ماه سال 1387

شما امشب اولین سفرهوایی و خارجی خود را تجربه خواهید کرد  مربوط به کار باباست!

دعا کن هر چی که پیش میاد برامون بهترین باشه و پر از آرامش و لذت! 

شما در هفته ی ۲۴ به سر می برید و گفتن تا ماه ۷ هم بدون هیچ مشکلی می تونیم پرواز کنیم!

فوتبال؟ بسکتبال؟!

ژانویه 29, 2010

دوشنبه 11 آذر ماه سال 1387

اگه بدونی دیشب چه کردی!!!!!

من خسته و کوفته اومدم بخوابم دیدم داری بالا و پایین می پری  دست بابا رو گذاشتم جایی که داشتی می پریدی و بابایی حدوداْ پرت شد از شتاب ضربات شما!!!

بعد دیگه پدرِ‌ هیجان زده پرده ها را کنار زد که حرکات شما رو با چشم رویت کنند و شما بعد از ۵ دقیقه ای که به طور مداوم داشتی بالا و پایین می پریدی به محض اینکه پرده ها کنار رفت از جات تکون نخوردی البته قبلش بابا گفت که داره فوتبال بازی می کنه و من گفتم به بسکتبال شبیه تره و باز بابا تشخیص داد که شناست!!! چون قشنگ می رفتی و میومدی!!!

بعد که تکون نخوردی به بابا گفتم که پیام تو این بوده که حد خودتون رو نگه دارین  بعد گفتم شاید فعالیت های تو رو اشتباه تعبیر کردیم و بهت برخورده! خلاصه بعد از لحظاتی چشم انتظاری شما یه هِد جانانه زدی که باز دل ما رو ببری! خلاصه این قصه کمابیش ادامه داشت تا من دیگه خوابم برد و بابا هم دست بر سر تو خوابید!

ولی بابا از دیشب تا حالا اندر کفِ‌ فعالیت های گسترده ی شماست! 

نامگذاری مامان لی لی !

ژانویه 29, 2010

یکشنبه 10 آذر ماه سال 1387

سلام!

من دیشب قبل از خواب یه تصمیمی گرفتم!!!

برای اسم مامان بزرگ!! آخه خیلی سنگین بود! اولین بار که از مامان مامانت پرسیدم که دوست دارم نوه هاتون چی صداتون کنن گفتن «مامان لی لی» ! ما اون روز کلی خندیدیم و دست گرفتیم  ولی حالا که خودم اسم بهتری پیدا نکردم گفتم بذار این مادربزرگ هم به آرزوش برسه و تازه کلی هم سوسولیه و منم دیگه فسفر نمی سوزونم! پس تصویب کردم مامان لی لی!!

باید از بابابزرگت هم بپرسم چی دوست داره صداش کنی!


امروز اولین فعالیت سیاسی زندگیت رو انجام دادی!!! رفتیم به یک مناظره ی سیاسی و شما با موج مکزیکی تشویق می کردی حسابی 

هفته ۲۳

ژانویه 29, 2010

شنبه 9 آذر ماه سال 1387

گفته بودم که شما به شدت در حرکت و جنب و جوش و تکاپو هستین!؟!

مامان بزرگ می گه من وقتی تو شیکمش بودم مثل ۳ تا بچه ی دیگه کلی ساکت و آروم بودیم و بعد هم که به دنیا اومده بودیم همون طور ساکت مونده بودیم. شواهد هم نشون می داد که بابایی در دوران نوزادی و کودکی آروم بوده خیلی. بعد ما همش فکر می کردیم شما به کی رفتی!!!

امروز بابا داشت حالت رو می پرسید باز گفتم حسابی بالا و پایین می پریدی و بابایی گفت نکنه این بچه از ما فعال تر بشه و هدفمندتر (البته این خیلی خوبه ها!!!!!) منم صحنه ای رو تجسم کردم که من و بابایی خواب هستیم و تو میای دااااااااااااد می زنی که هنوووووووووووووز شماها خوابین!؟!؟!؟!؟ بعد پتو رو از رومون می کشی و می گی نون تازه گرفتممممممممم بیدار شیییییییین!!!!! 

ولی کاشف به عمل اومد که بابایی همه ی آتیش ها رو تو شکم مادر سوزونده بوده! بعد از دو هفته ای که مامانِ مامان اینجا بودن و با فکر و وجود تو کیف می کردن حالا مامان و بابایِ بابا اومدن پیشت! امروز داشتن می گفتن که بابا حسابی شکم مامان رو کرده بوده زمین فوتبال و حرکات آکروباتیک انجام می داده و بعد از اینکه به دنیا اومده حسابی آقا و آروم شده و اصلاْ به روی خودش هم نیاورده که همون شیطونِ قبل از تولد بوده! پس فعلاْ‌می دونیم که این خصوصیت شما به آقای پدر رفته! 

کپل ل ل ل !

ژانویه 29, 2010

چهارشنبه 22 آبان ماه سال 1387

امروز رفتیم دکتر با مامان بزرگ 

به صورت سر خود با مثانه ای اندکی پر رفتم که دکتر سونوگرافی انجام بده و بگه که جورابات صورتیه یا آبی! مامان بزرگ و البته خیلی های دیگه حسابی کلافه بودن که بدونن.

رفتیم و بعد از زحمت فراوانی که من برای آب خوردن کشیده بودم دکتر گفت که احتیاجی نبود مثانه ت پر باشه و من یاد حرف بابایی افتادم که همین رو بهم گفته بود  بعد دکتر عملیات سونو رو شروع کرد، مونیتورش سمت چپ من بود و خوب نمی تونستم ببینم به مامان بزرگ هم گفته بودم فیلم بگیرن اگه می تونن و بنده خدا هم درگیر فیلم شدن و دکتر هم شروع به توضیح دادن کرد. اول گفت که دارم دور سرش رو اندازه می گیرم ولی به ما نگفت چند سانت بود! بعد هم قسمت های مختلف بدنت رو سعی کرد در ۵ ماهگیت نشونمون بده ولی چندان موفق نشده بود  من که رسماْ به دهن خانوم دکتر و زحمت های مامان بزرگ چشم دوخته بودم و مامان بزرگ (چقدر سخت و طولانی! اول باید یه اسمی به جای مامان بزرگ پیدا کنم!!)‌ هم مات و مبهوت و مشغول فیلم و بالاخره ستون فقرات شما رویت شد  من قربون اون ستون فقراتت بشم م م م م م م

بعد رسیدیم به جورابا! دکتر فرمودن که شما مشکوک تشریف دارین  یعنی در بعضی نواحی خاص علائمی دال بر آقا پسر بودن شما موجود می باشد ولی شاید آن بند ناف یک دختر خانوم باشد  و دکتر گفتن که چون قطعی معلوم نیست اظهار نظری نمی کنن چون کلی آدم ریخته سرشون وقتی که جنسیت بچه درست مشخص نشده بوده و چشمشون ترسیده!

و عزیزم بدین گونه بود که شما ملتی را در خماری نگه داشتی 

بعد دکتر گفتن وای ی ی ی چه رونای کپلی هم داره!!!!! من فدای اون رون کپلت بشم م م م  م م م! از الآن کلی آدم واسه خوردن رونات نقشه کشیدن عزیزم 

بعد هم بنابر مطالعات بنده شما در هفته ۲۱ باید باید ۳۴۰ گرم می بودین که ماشاالله هزار ماشاالله دکتر فرمودن که شما ۵۵۰ گرم می باشید  فکر کنم شما حسابی به پدر محترمتان رفتین!!!! 

این بود اهم اخبار 

بابا تو را حس کرد!

ژانویه 29, 2010

چهارشنبه 15 آبان ماه سال 1387

دیروز بالاخره بابا و مامان بزرگ تونستن حرکات تو رو با دست روی شکم مامان احساس کنن 

مامان بزرگ چند روز بود که هی سعی می کرد و دوست داشت که تو رو حس کنه، تا دیروز که امتحان کردم دیدم دیگه حرکاتت از روی شکم هم قابل درکه و این خبر مسرت بخش رو دادم و پریدن رو ما 

کلی ی ی ی ذوق زده شدن 

راحت طلب من!

ژانویه 29, 2010

چهارشنبه 15 آبان ماه سال 1387

موقع هایی که لپ تاپ رو می ذارم روی پام و یا وقت هایی که خم می شم روی میز، اینقدر به در و دیوار اتاقت می کوبی تا مامان صاف بشینه و اونوقت با خیال راحت لم می دی!!!


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.