بایگانیِ دستهٔ ‘سه ماه اول’

ژوپيتر كجايي!؟

ژوئیه 10, 2011

خاله سارا زحمت كشيدن براي دانيال يك دوربين چشمي گرفتن كه باهاش بتونه ماه رو بهتر نگاه كنه! براي اولين بار دستش گرفته و يك بند ميپرسه ژوپيتر كجاست!؟! ميگيم ماه رو ببين از توش! ماه رو ميتوني از اين تو بزرگ تر ببيني، دوربين رو ميزنه كنار اشاره ميكنه به ماه ميگه ماه اونجاست، ژوپيتر كجاست؟؟؟ ژوپيتر كجايي!؟

پ.ن: اقاي فروشنده در تلسكوپ فروشي از مضرات شديدي تلسكوپ براي بچه ها ميگفتن كه نبايد دم دستشون باشه و اگه خدايي نكرده باهاش به خورشيد نگاه كنن در جا كوري داره :( ( گفتن اين دوربين چشمي ها براي استفاده ي اين سن مناسب تر و راحت تر هست ولي باز بايد هميشه تحت نظارت خودتون باشه و در طول روز ازش استفاده نشه.
روزي كه اين رو خاله ساراي مهربون خريدن تا نشستيم تو ماشين دانيال جان اولين «لطفا» داوطلبانه ي زندگيش رو استفاده كرد! باز لطفا!!! جعبه ي دوربين رو!
دومين لطفا هم وقتي استفاده شد كه خاله سارا داشتن رانندگي ميكردن و دانيال جان فرمودن در ماشين باز لطفا!!!
دو تا لطفا كه ابدا امكان اجرا نداشتن!!!

اولین غلت چپکی!

فوریه 6, 2010

دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388

سلام پسر قهرمان! شما دیشب یه رکورد خیلی بزرگ از خودت به جا گذاشتی!!!! ساعت 11 شب شیر خوردی (البته با کلی قلدری  ) بعد ساعت 12 شب خوابیدی تا ساعت 7:30 صبح!!!! دیگه روز و شب برای شما تفاوت معنی داری پیدا کرده و این خیلی خوبه! من ساعت 5 صبح بیدار شدم و منتظر بودم که شما هم بیدار بشی ولی دیدم اصلا به روی خودت نمیاری و خواب خوابی تا ساعت 7:30 که بیدارم کردی و حسابی گرسنه بودی قربونت برم! هشت ساعت و نیم برای دل کوچولوی شما یعنی کلی ی ی ی ی !

—–

بعد اتفاق مهم دیگه ی امروز این بود که شما از روی شکم به پشت غلت زدی فدات شم! البته اول تا پهلو برگشتی و نفسی تازه کردی و بعد دور دوم رو شروع کردی و قهرمان شدی ی ی ی ی !

—–
چند شب بود که شما توی پارک ت که خواب بودی و کش و قوس میومدی دیدم تشک زیرت هم با خودت تکون می خورد!!! امروز بروشورش رو نگاه کردم دیدم نوشته از 6.8 کیلو دیگه باید این طبقه ی بالا رو برداشت و شما رو پایینش بخوابونیم! این کار رو کردیم ولی شما خیلی در اعماقش فرو می ری و من نمی دونم قراره چه جوری من شب ها هی شیرجه برم اون تو و درت بیارم! 

—–
امروز هم کلی با بابایی کشتی گرفتین! امیدوارم بابایی هم به سرعت شما قوی بشه!!! وگرنه برای همه مون بد می شه 

——

دیروز هم برای اولین بار من و شما با هم رفتیم پیاده روی، دوتایی… آخ که با تو بودن همه جوره ش خوشمزه ست!
——
اتفاق جالب دیگه اینه که چند وقتیه که شما فارغ از میزان گرسنگی و خواب آلودگی درست سر شام خوردن ما از خواب بیدار می شی!!!! فکر کنم دیگه می خوای با ما شام بخوری!!! اصلا از شما بعید نیست!  امشب هم شما شیرت رو خوردی و خوابوندمت و به خوابی رفتی که گفتم حتما می چسبه صبح. فقط از اتاق اومدم بیرون مقدمات شام رو آماده کردم، نماز خوندم، شام داشت آماده می شد که بیدار شدی! فقط نیم ساعت خوابیدی! بعد باز شیر خوردی و سکسکه ت گرفت و ما شما رو گذاشتیم در جنگلت و خودمون کنارت همون جا شام خوردیم!!! بعد دیگه خوابت میومد و گذاشتمت تو جات که حالا اون پایین پایین هاست ولی همه مون می دونیم که تا وقتی که سکسکه ت بند نیومده که خوابت نمی بره…

روال!

فوریه 6, 2010

جمعه 1 خرداد ماه سال 1388

چند روزه که می خوام بیام اینجا و بنویسم ولی فرصت نمی شه! کلی هم مطالب مختلف تو ذهنم بود که نمی دونم چند تاش یادم مونده که بنویسم!

اول از همه دانیال جان، باید ازت خواهش کنم که 911 یادت بمونه! (یه چیزی تو مایه های 110 خودمون ولی شما 911 باید یادت بمونه!) علتش هم روشی هست که بابایی برای بند آوردن سکسکه ی شما پیدا کردن تا شما اذیت نشی!!!!! حالا هی بگو والله بالله نی نی ها با سکسکه کردن اذیت نمی شن… ولی بابا به شدت اصرار داره که جلوی سکسکه ی شما رو بگیره، متاسفانه اصلا نمی تونم توضیحی راجع به این روش بدم ولی شما 911 یادت باشه و بدون، کاری که بابایی می کنن مثل این می مونه که یکی بخواد چراغ قرمز رو رد کنه، می دونی یعنی چقدر وحشتناک!؟!؟!؟!!؟ 

——–

دیگه اینکه خدا رو شکر شما به شدت از اسباب بازی جدیدت داری لذت می بری! دیگه وقتی که بیداری من خیالم راحته که سرت گرمه حسابی و به طرز عجیبی زندگی ما بالاخره یک روالی پیدا کرده! چیزی که فکر نمی کردم حالا حالاها بشه بدست آوردش ولی فعلا که شده!

اول از همه که اگه در طول روز بیش از اندازه نخوابیده باشی (این وقتی اتفاق می افته که ما در روز بیرون از خونه باشیم زیاد. مثلا چند روز پیش رفتیم کنار آب و شما از وقتی که سوار ماشین شدیم خوابیدی. بابایی اینقدر دوست داشت که کنار آب شما رو بغل کنه و قشنگی های اونجا رو نشونت بده ولی شما خوابی بودی که نگو و نپرس!!! بعد فقط گرسنه ت که شد بیدار شدی و شیر خوردی و بعدش باز چون سوار ماشین بودیم بالافاصله خوابت برد و اونم کلی طولانی! و شب زود زود بیدار شدی!)

داشتم می گفتم! اگه در روز زیاد نخوابیده باشی، شب تا ۵ ساعت هم می تونی پشت هم بخوابی! نمی تونم بگم که من الآن خیلی خوشحالم که بیشتر می تونیم پشت هم بخوابیم چون بدنم به زیاد بیدار شدنت هم عادت کرده بود. آدم به هر شرایطی عادت می کنه ولی اینکه می بینم خودت بیشتر و بهتر می تونی بخوابی خوشحالم!

همین جوری شیر می خوری و می خوابی تا صبح بشه، حالا یه موقع این صبح ساعت ۷ هست و یه موقع ۱۱!!! بعد بالافاصله شیر می خوری و پوشکت عوض می شه و یه کم همه با هم معاشرت می کنیم و شما می ری تو جنگلت!!! حسابی بازی می کنی تا وقتی خسته بشی و وقتی خسته بشی خودت خبرمون می کنی! بعد یا دوست داری باهات حرف بزنیم و یا گرسنه ت شده! که هر کدوم اینا دیگه از هم قابل تشخیص هستن و شیری می خوری و می خوابی تا دفعه ی بعد که باز بلند شی و شیری بخوری و پوشکی عوض بشه و حرف بزنیم و بازی کنی و …!

———

یه چیز خیلی خوبه دیگه هم اینه که چند بار شده که شما خودت، خودت رو خوابوندی!! فکر می کردم این اتفاق محال باشه 

——–

دیگه اینکه ما دست از سر باد گلوی شما برداشتیم!!!! بابایی طی مطالعاتی که داشتن متوجه شدن که گرفتن باد گلو فقط برای این هست که سیری کاذب رو از شما بگیره و اگه خواستی باز شیر بخوری و هیچ ربطی به دل درد گرفتن شما یا پریدن در گلویی و چیزی نداره و با این خبر جدید مسئولیت بسیار بزرگی از دوش پدر برداشته شد!!!! (بعد هی بابایی دنبال یک مسئولیت مشابه برای خودشون می گردن!!! مثلا از روزی که این رو متوجه شدیم نمی دونم چرا حدودا روزی ۶ بار بینی شما می گیره و بابایی تعمیر می کننش ) و برای شب های ما هم خیلی خوب شد. واقعا ما چه گیری بهت می دادیم عزیزم، الآن شب ها شیر که می خوری خوابت می بره و خیلی راحت می ذارمت تو جات به جای اینکه ۴۲ ساعت بالا پایین بندازمت که بادی از دهان قشنگت خارج بشه! شب ها گاهی که تو جات می ذارمت (منظور از این شب ها، وعده هایی هست که نصف شب بیدار می شی!) می بینم چشمات بازه و داری صحبت می کنی و من فقط پسونکت رو می ذارم دهنت و خودم می خوابم و شما خیلی خوشگل خودت رو می خوابونی پسر فهمیده ی من!!!

——–

چند روز پیش من و بابایی تا لنگ ظهر خوابیدیم! یعنی بابایی که تا صبح بیدار بودن و کار می کردن و منم شب خیلی بد خوابیدم و هر بار که برای شیر بیدار می شدی بهت شیر می دادم و می خوابیدم تا دفعه ی آخر ۱۰ صبح بود که شیر خوردی و خوابیدی و ساعت ۱۱بود که ما با یه جیغ شما بیدار شدیم!‌ فقط یه جیغ زدی بدون هیچ گریه ای و من و بابایی که اومدیم بالای سرت خندیدی!!!!! و پیام شما دریافت شد! نه گرسنه بودی نه چیزی، فقط  کلافه شده بودی که ما اینقدر خوابیم!! قربونت برم م م م م من که چقدر خوشمزه بود این طوری بیدار شدن!

——-

۳ روز پیش هم من برای اولین بار تنهایی رفتم بیرون پیاده روی. بابایی مهربون خیلی اصرار کردن که زمانی رو برای خودم بیرون باشم، یه جورایی واقعا حال و هوام عوض شد ولی کلی دلم برای شما تنگ شد! دلم نمیومد از مسیرهای قشنگ برم،‌همش فکر می کردم که یه روز با بابایی و دانیال باید از این مسیر بریم! وقتی هم که اومدم خونه دیدم شما داری با اسکایپ با خاله سارا و خاله ساناز صحبت می کنی و اونا هم هی قربون و صدقه می رن!!!! وقتی عکس هات رو براشون می فرستم فقط جیغ می زنن!!!! 

——-

دیروز برای اولین بار به خاطر اینکه شما رو از اسباب بازی جدا می کردیم گریه کردی  خونمون پر از مورچه ی بالدار و بی بال شده و یه دفعه ای حمله می کنن. جنگل شما هم باید روی زمین باشه حتما و من دیروز یه دفعه برگشتم دیدم یه مورچه ی بالدار بزرگ داره از شما بالا می ره و پریدم از جنگل (منظور همان زمین بازی می باشد شاید!) آوردمت بیرون که شما زدی زیر گریه  بعد مگه آروم می شدی؟؟؟ بابایی شروع کردن به سمپاشی خونه و منم شما رو بردم تو اتاق و از خودم ۱۵۰۰ نوع ادا درآوردم تا بالاخره فکر کنم یه کمی شبیه حیوونای جنگلت شدم و راحت و آروم شدی 

——-

چهارشنبه هم از بیرون که اومدیم شما تازه از خواب بیدار شدی (همون روز که بیرون همش خواب بودی)‌بعد هوا هم یه دفعه خیلی گرم شده بود روز قبلش دما ۲ بود و اونروز ۳۲!!! اومدیم خونه بابایی شما رو بردن که بیرون یه کمی هوا بخوری در حال بیداری. کمی اون طرف تر از خانه ی ما (کدوم طرف تر!؟) یه زمین بازی هست و بچه ها داشتن بازی می کردن و شما رفتین پیششون! بابایی گفتن که شما به وضوح ذوق کردی از دیدن بچه ها و اینکه دورت رو گرفتن و می خواستن باهات دوست بشن و برات کارای جالب بکنن! و بابایی مصصم تر شدن که شما ببریم جاهایی که بچه ها با خانواده هاشون میان که دور هم باشن!


دانیال جان یه لحظه این جا رو نگاه کن یه عکس از تو و جنگل اختصاصیت بگیرم…

مرسی عزیزم!

حالا یه عکس هم از توی جنگلت!

عالی شد!

این روزها…

فوریه 6, 2010

جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1388

سلام دانیال جانم!

عزیزم من اول از همه واقعاً متاسفم از اینکه پدر و مادر شما در زمینه ی خرید لباس از بیخ… نه عزیزم، خوبیت نداره تو وبلاگ شما دقیقا بگم چی ولی توضیحش اینه که شاهکار زدن برای خرید لباس شما و بعد از یک ساعت که تمام اون فروشگاه رو بالا و پایین کردن، تازه وقتی اومدن خونه دیدن که اون لباس برای 6 ماهگی هستش!!!! و خودتون لباس نوی اندازه ی خودتون در خونه داشتین!!!! سایز یک چیز نسبتا تعریف نشده برای ما هستش، تو فروشگاه هم اتاق پرو برای شما ندارن که، ما چه جوری سایز دور کمر شما بگیریم مثلا !؟! قربون دور کمرت برم من!!! شوخی کردم مامانی ولی میزان ناآگاهی پدر و مادر شما در حد سایز دور کمر نیست که، در حد وجب در مقیاس قد هستش!

***

دیگه این که بعد از بادکنک گازی به دومین چیزی که شما عکس العمل نشون دادی و ازش خوشت اومد و ذوقش رو کردی کتاب بود! قربون چهره ی فرهنگیت برم من ن ن ن ن ن ن!!!! کتاب بَمبی، همون آهوی خوشگل که کارتونش مورد علاقه ی مامانی بوده و هست! رنگبندی صفحات کتاب بمبی شما رو به وجد آورده حسابی، در حالیکه تا چند وقت پیش نگاه معنی داری به هیچ کدوم از کتابات نمی کردی.

***

بابایی زحمت حمام شما رو می کشن و وان رو پر می کنن و شما رو روی صندلی حمامتون می ذارن و خودشون از بیرون وان با شما بازی می کنن و می شورنتون (چقدر زشت شد این کلمه! منظور همان «می شویند شما را» می باشد!!! مامانی دیگه عادت کرده به عامیانه نوشتن!) و شما حسابی کیف می کنی ولی فقط یه مشکل کوچولو پیش اومده… کمر بابایی چند روزیه که دیگه صاف نمی شه!!!!!!  به جان خودم من هی تذکر داده بودم، بابایی تا به این مرحله نرسیده بود گوش نمی داد! بعد یک وان کودک برای شما خریدیم که امروز یه حادثه ی تلخ داشت رخ می داد که خدا رو صد هزار مرتبه به خیر گذشت ولی من نمی دونم کِی می تونه این وان جای خودش رو دوباره بین ما باز کنه!

***

یک چیز خیلی جالبه دیگه هم این که یک هفته ای هست که ما وقتی شما رو می بریم تو هوای آزاد شما حجمی از هوا رو با دهن خوشگلت می دی تو با یه صدای بلند!!! انگار هوا رو می خوای بخوری!!! واقعا اینقدر اکسیژن در خونه ی ما کمه!؟

امروز هم رفتیم کنار دریاچه و چند تا عکس معرکه ازت گرفتیم. می ذارمشون اینجا!

***

وای راستی عیدی امسال شما رو ما بالاخره گرفتیم! بعد از بررسی های فراوان، سفارش دادیم و امروز رسید به دستمون. به زودی باید فیلمی ازت بگیرم باهاش و اینجا بذارم! این اولین عیدی مامان و بابا برای شما هست، از اولین عید زندگیت! (2 ماه خیلی زیاده برای تاخیر در عیدی!؟!؟ این نشون می ده ما چقدر داشتیم بهش فکر می کردیم، نه؟!!؟ حالا تا چند سال دیگه مطمئنا شما خودت جلو جلو حقت رو می گیری )

لباس!؟

فوریه 6, 2010

یکشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1388

امروز ما برای اولین بار با هم رفتیم که برای شما لباس بخریم!! چون اومدن ما به اینجا خیلی غیرمترقبه شد لباسای خوشگل شما نصفیش تهران موند و نصفیش دوبی و فقط چند تا تیکه ش محض احتیاط توسط مامان لی لی به اینجا رسیده بود که همون ها شد زندگی ما!! بعد ماشالا دیگه لباساتون کوچیکتون شده و فضای کافی برای فعالیت نداری توشون!حالا مشکل اینجاست که در این شهر بسیار کوچکی که ما زندگی می کنیم لباس چندان خوبی برای شما پیدا نمی شه! البته در درجه ی اول که لباس های پسرونه تنوع و زیباییشون از دخترونه کمتره و بعد هم بیشتر آستین کوتاه هستن که شما موقع خواب خب دستتات کلی یخ می کنه گلم!

حالا امروز بعد از کلی تلاش و جستجو یه چیزی پیدا کردیم. ولی من به این نتیجه رسیدم که یا باید از اینجا ۳ ساعت رانندگی کنیم و بریم یه شهری که احتمالا تنوع لباساش بیشتره و هر چند وقت یکبار از اونجا به صورت فله خرید کنیم یا بگردم ببینم از جایی می شه آنلاین و خوب خرید کرد یا نه! هر چند که طبق روال باز مامان لی لی می خوان زحمت بکشن ولی من می گم که نمی دونین چه لذتی داره که خودمون برای پسرمون خرید کنیم 

پ.ن: تو این عکس چیزی که امروز براتون گرفتیم که نیست! اون رو هنوز نشستیم که بتونیم تنتون کنیم. این زیرپوشی (!؟) هست که خاله سارا برای شما گرفتن و کفش هایی که من و بابایی کاملا اتفاقی از مکه خریده بودیم!!

روز مادر خارجی!

فوریه 6, 2010

شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1388

وای ی ی ی ی ی ی ! من امروز به شدت هیجان زده شدم م م م م م م م م م م م ! 

امروز شما و بابایی کلی زحمت کشیدین و مامان رو شرمنده کردین ن ن ن ن ! فردا روز مادره و من برای اولین بار هدیه ی روز مادر گرفتم!!!! 

دستتون درد نکنه عزیزای گل من  خدایا خوشی های زندگی ما رو مستتدام نگه دار!!

خدایا شکرت به خاطر این همه تجربه ی قشنگ که هر روز لذتش رو می چشیم!

پ.ن: ما برای همه ی مناسبت های مشترکمون بین تاریخ شمسی و قمریش مونده بودیم و حالا میلادی هم اضافه شده! بابایی می گه ما چون اینجا هستیم بهتره که روز مادر رو با اینجا بگیریم… نمی دونم! 

واکسن، دکتر!

فوریه 6, 2010

پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1388

امروز رفتیم دکتر، برای اولین بار بدون مامان لی لی 

تازه بابایی رانندگی می کرد و ما برای اولین بار در کنار یک پدر قانونی راننده نشستیم!!!!  

اول خانم پرستار خیلی از دیدن شما خوشحال شد و گفت شما چه لپایی در آوردی! بعد رفتیم تو یه اتاقی و برامون توضیح داد که شما امروز ۵ تا واکسن با ۳ تا آمپول قراره که بهت تزریق بشه. نوبت دوم هپاتیت، فلج اطفال، دیفتری، کزاز، سیاه سرفه، هموفیلوس آنفلانزا، با یه واکسن دیگه که معادل فارسیش رو پیدا نکردم!

شما هی به خانم پرستار لبخند می زدی و صحبت می کردی و پرستار مجبور بود هی حرفش رو قطع بکنه و میخ شما بشه و بگه چقدر بامزه ست!!

پرسید که ما سوالی چیزی داریم که بابایی گفت شما گاهی بی قراری می کنی (که البته من معتقدم چون شما خیلی آقا هستی و بابایی بچه ی بی قرار ندیده، یه خورده گریه ی گاه گاه شما رو بی قراری می دونه ) بابایی گفت من فکر می کنم توی شکمش باد می پیچه و خانم پرستار ه یه قطره برامون نوشت که به سرعت باد رو می تونه خارج کنه!

بعد مثل همیشه گفت که لباس های شما و پوشکتون رو در بیاریم برای قد و وزن. بابایی شما رو برد برای این اندازه ها و من گم شدم مدتی در پیچ و خم بیمارستان! وقتی رسیدم پرستار روی یه کاغذ نوشت که قد ۶۰ سانت و وزن ۶۴۰۰ گرم. البته من یه این قدی که نوشته باز مشکوکم!!! شما با وجب من قدت بیش از ۶۰ سانت هست!!! حالا هر وقت درست قدت رو خودم اندازه گرفتم می نویسم. الآن خوابی وگرنه این کار رو می کردم!!!

بعد گفت صبر کنین تا یکی از آزمایشگاه بیاد و واکسن ها رو بزنه. خودش رفت و با واکسن ها اومد و گفت که آزمایشگاه شلوغ بود و اگه از نظرتون ایرادی نداره خودم بزنم که گفتیم بزن!

یک قطره هم ریخت تو سرنگ که باهاش بریزه تو دهن شما که ظاهرا برای تابستون و گرما و جلوگیری از اسهال و استفراغ احتمالی بود!

ما اومدیم شما رو بگیریم که واکسن ها رو بزنه گفت شما نمی خواد هیچ کاری بکنین. خودش شما رو آورد لبه ی تخت و پاهای خوشگل شما رو بین تخت و پاهاش خودش گیر انداخت و تو یه چشم به هم زدنی یه تا آمپول رو به ران های کپل شما زد و جیغی بود که به هوا رفت. قربونت برم من که یه خورده دیگه می گذشت خودم می شستم کنارت و باهات گریه می کردم ولی شما با پستونکت زودی آروم شدی پسر آقای من  پرستار گفت دکتر حتما تعجب می کنه ببینه دانیال چقدر بزرگ شده! دکتر راجینی اومد. قد و وزن شما رو برد روی منحنی و باز شما جهش رو به بالا داشتی ماشالا!

بعد به طور کامل معاینه کرد و گفت همه چیز خیلی خوبه. خدا رو شکر. شما رو روی شکم خوابوند و شما سریع بلند شدی و چند تا شنا رفتی و دکتر گفت خیلی گردن و شونه های شما قوی هستش و پسرم اینا رو مدیون زحمت های پدرت هستی!!!

وقت بعدی، 4 ماهگی!

پ.ن: من و بابایی از پیش دکتر که اومدیم یه چیز خیلی بد رو متوجه شدیم!!! اینکه هر کدوممون یک برداشتی و یا یک فهمی از حرف های دکتر داشتیم!!! در چند مورد این طوری بود که باید یه فکری به حالش بکنیم. مثلا من شنیدم که دکتر گفت یه بالش باید زیر تشک شما بذاریم که یه سطح شیب دار درست بشه برای تنفس بهتر در مواقع خواب شما و بابایی می گه گفت که ۲ بار در روز این کار رو بکنین! یا اینکه اون قطره هه چی بود و یا …!!! شما نگران نباش، درست می شه ایشالا!!!

دانیال و بادکنکش!

فوریه 6, 2010

چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1388

ممنون مامان لی لی!

فوریه 6, 2010

سه شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1388

ممنون مامان لی لی که این مدت اینقدر زحمت ما رو کشیدین.

ممنون مامان لی لی که نذاشتین آب تو دل ما تکون بخوره.

ممنون مامان لی لی که یه دنیا عشق و محبت برامون داشتین و دارین!

ممنون… ممنون… ممنون!

۲ ماهگی

فوریه 6, 2010

جمعه 11 اردیبهشت ماه سال 1388

سلام قشنگم!

امروز شما 2 ماهه شدی آقا! مبارک همه مون باشه عزیزم 

پ.ن: امروز مامان لی لی از پیش ما رفتن و ما کلی ی ی ی ی ی ی غصه داریم … یه مرخصی کوچولو دادیم البته که به خانواده شون سر بزنن و زودی دوباره بیان پبشمون 


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.