بایگانیِ دستهٔ ‘سه ماه اول بارداری’

هفته ۱۳

ژانویه 29, 2010

پنجشنبه 28 شهریور ماه سال 1387

این هفته دیگه شکمم گرد شده و زیر شکمم سفت شده…

هفته ۱۲

ژانویه 29, 2010

پنجشنبه 21 شهریور ماه سال 1387

سه ماه تمام… به همین زودی یک سوم این راه گذشت…

نکنه…

ژانویه 29, 2010

یکشنبه 17 شهریور ماه سال 1387

امروز به یکی گفتم که دکتر نتونست صدای قلبت رو بشنوه و البته گفته که این عادیه. اونم یه دفعه یه جوری شد و گفت پیش یه دکتر دیگه هم برو… منم یه جوری شدم…

این چقدر بده که «مامان» ها از الآن باید تو استرس بچه ها باشن… انگار از الآن «نکنه ها» شروع می شه تا آخر عمر… به خدا اعتماد می کنیم…

آکواریوم!؟

ژانویه 29, 2010

یکشنبه 17 شهریور ماه سال 1387

چند وقتیه که «بابا» نمی ذاره «مامان» به شکمش ضربه بزنه! می گه اینجوری می کنی بچه می پره… نمی بینی ماهی که تو آکواریومه وقتی می زنی به شیشه چه جوری می پره!؟

آرامش!؟

ژانویه 29, 2010

یکشنبه 17 شهریور ماه سال 1387

تو آرومی… خیلی خیلی آرومی و بی درد سر! کوچکترین اذیتی برای «مامان» نداری… «مامان» کوچکترین مشکل یا ناراحتی یی نداره… آنقدر زندگی به آرومیه گذشته ادامه داره که گاهی… گاهی حتی… شرمندتم گاهی حتی به حضورت شک می کنم… نگرانم!

هفته 11

ژانویه 29, 2010

چهارشنبه 13 شهریور ماه سال 1387

اینم آخرین عکس فرزند ما که در اینترنت پخش شده در هفته یازدهم:

در این هفته دندان های نوزاد شروع به رشد می کنند!

آزادی!؟

ژانویه 29, 2010

چهارشنبه 13 شهریور ماه سال 1387

دیروز «بابا» هی دست می کشید رو شکم «مامان» و می گفت نگران نباش بابایی، به زودی از اون تو درت میارم و آزادت می کنم! ایشالا امسال عید، عفو رهبری می خوری میای بیرون! 

دکتر ۳

ژانویه 29, 2010

سه شنبه 12 شهریور ماه سال 1387

امروز رفتم دکتر برای سومین بار. فشار ۱۰ روی ۵ و وزن ۶۸.۸!

دکتر خودش اصلاْ حال نداشت و سرماخورده بود! گفت نباید روزه بگیرم. خیلی برام سوال بود… هر کی یه چیزی می گفت که بالاخره دکتر گفت نباید روزه بگیری.

آزمایش قند ناشتام هم 10 تا از حد نرمال پایین تر بود که چیزی نگفت دکتر و تست تحمل گلوکز هم خوب بود خدا رو شکر.

گفت برو بخواب ببینیم می تونیم صدای قلب بچه رو بشنویم یا نه، البته الآن زوده و قاعدتاْ ۲ ماه دیگه شنیده می شه ولی امتحان می کنیم این دستگاهمون قویه.

به نظر من که اینقدر هیچ کاری نداشت فقط می خواست یه حرکتی کرده باشه.

رفتیم و صدا از بچه م در نیومد! آخه این خانوم نمی دونه که من برای بچه فضایی رو ایجاد کردم با عایق صدا و حرارت! اصلاْ بچه م Air Bag هم داره! مادرش یه عمر به خاطرش چربی رو چربی های شکم گذاشته!!!

معده م هم که گاهی به هم می ریزه و گفت رانیتیدین اشکالی نداره و گفتم گاهی سردرد می گیرم، شدید شد چه مسکنی می تونم بخورم که گفت سردرد در اوایل بارداری عادیه ولی می تونی استامینوفن ساده بخوری!

گفت 3 هفته ی دیگه بیا ولی من یک ماه دیگه می رم! 

خوشبختی…

ژانویه 29, 2010

یکشنبه 10 شهریور ماه سال 1387

امروز کسی گفت تو برای خوشحالی و خوشبختی ما قرار نیست به این دنیا بیای، گفت تو قراره خودت رو خوشبخت کنی و ما باید به تو کمک کنیم که خوشبخت بشی… واقعاً!؟

هفته دهم

ژانویه 29, 2010

شنبه 9 شهریور ماه سال 1387

نوشته شده در ساعت 6:58 PM

مقایسه پاهای یک جنین 10 هفته ای با دست یک انسان بالغ!

فوق العاده ست!!!!


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.