بایگانیِ دستهٔ ‘سال دوم’

سحر جون!!!!!!! میمیره برات!

فوریه 24, 2011

وای وای وای که خدایا شکرت از این لذت بی پایان!

دلبری می کنه هااااااا دلبری!!!!!! امروز صبح یک اسباب بازی که عادل دیشب باهاش بازی می کرده رو دستش گرفته و می گه عادل! یعنی عادل باهاش بازی می کرده. بعد یه کم فکر کرده گفته: دانال! و بعد هم اشاره کرده به من: مامان سحر!!!!! اولین بار بود که خودش من رو مامان سحر صدا می کرد بدون اینکه کسی بهش گفته باشه!

از بعد از ظهر هم چندین بار سحر جون صدام کرده و من میمیرم دیگه از ذوق! یعنی واقعا در کلام نمی گنجه احساسم! اینم خودش داوطلبانه می گه و من غرق ق ق  ق می شم در لذت!!! من همیشه دوست داشتم بچه هایی که به اسم کوچیک صدا می کنن مامان باباهاشون رو و خیلی ی ی ی ی دوست دارم دانیال سحر صدام کنه بدون هیچ پیشوند و پسوندی هم حال می کنم!!

اولین همبازی در خونه ی ما

فوریه 24, 2011

دیروز بالاخره برای اولین بار تو خونه ی خودمون دانیال قرار بازی داشت! بعد از کلی بار که به مامان عادل گفته بودیم که بیارنش برای بازی با دانیال و چون عادل می ره مهد فرصت نمی شد دیشب چون مامانش یک قرار کاری داشتن مجبور شدن عادل رو بیارن پیش ما و ما هم کلی خوشحال شدیم!

بامزه بودن دیگه! وخوبیش این بود که عادل هم عاشق کتاب بود و با هم هی کتاب میاوردن که من بخونم براشون و خوش می گذشت به همه مون.

داشتیم یکی از کتابا رو ورق می زدیم  رسیدیم به یک عالمه زنبور. پرسیدم ازشون این چیه؟ عادل گفت کفشدوزک دانیال سریع گفت زنبور! به عادل گفتم آره ببین زنبوره و ویز ویز می کنه و اینا دفعه ی دوم که رسیدیم به اون صفحه دانیال گفت کفشدوزک!!!!!! گفتم دانیااااااااال زنبور!!! باز می گفت کفشدوزک!!! یه بار دیگه هم به یک صفحه ای رسیدیم عادل خیلی بی ربط گفت «بیگ!» بار دوم که می خوندیم دانیال به همون صفحه گفت بیگ!! اینم از تاثیر دوست!!!!

دانیال خیلی خوب اسباب بازی هاش رو تقسیم می کرد و وقتی عادل به چیزی گیر می داد و از دست دانیال می کشید فقط خیلی آروم میومد تو بغل من می نشست و عادل رو نگاه می کرد!

در کل بهمون خوش گذشت و مامان عادل که اومدن یکی دو ساعتی پیشمون موندن چون عادل نمی خواست بره و جالب بود که مامانش هم اومده بود باز کتاب میاورد من براش بخونم بس که بچه ها دنبال «رفع تنوع» هستن!!!

آخرش هم به شیطونی و بدو بدو افتاده بود و دانیال مات و خیره دنبالش می کرد فقط! براش عجیب بچه م.

عادل کمتر از 6 ماه هست که اینجا اومده و گفته بودم که دو سال و هفت ماهشه ولی دیگه عالی انگلیسی صحبت می کرد. یعنی هیچ مشکل برقراری ارتباط نداشتیم و دانیال هم زودی چرخید روی کلمه های انگلیسی!

توضیح عکس: گفته بودم که دانیال دوربین رو بو می کشه و می فهمه وقتی می خوام عکس بگیرم!!

پ.ن: پراکنده و لوس گفتم!؟ خیلی خوابم میاد آخه!!!

تولد نزدیک است!

فوریه 21, 2011

خیلی به تولد دانیال فکر می کنم. به اینکه چی می شد که صدرا و شایان و پارسا هم تولدش بودن!؟ به اینکه چی می شد تولدش پر از بچه های دوست و فامیل و شلوغی بود!؟

هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم نه برای من و نه برای دانیال لذتی نداره که با کسایی دور هم جمع بشیم که چندان چیز مشترکی نداریم، پیوندی، احساسی، خاطره ای…

خدا رو هزار هزار بار شکر می کنم که الهه جون پیشمون هستن و به لطف خدا و همت عزیزانِ دل بابا مصطفی و خاله سارا زحمت می کشن و میان پیشمون، چی بهتر از این برای این موقعیت.

تصمیم نهایی برای تولد گرفته شد، یک روز پر از همه ی چیزایی که دانیال دوست داره! پر از بازی های مشترکی که همه باید حضور داشته باشن و لذت رو در همه ی وجود دانیال می شه دید، پر از دووو دووو بازی و پر از اتل متل توتوله و پر از بدو بدو و بپر بپر و قلقلک! پر از ام اند ام (به یاد حامد!) و پر از خوردنی هایی که دانیال  دوست داره! پر از المو و بادکنک و تزئین و شوخی و خنده و البته عکس و از همه مهم تر برای دانیال: هر موقع که دوست داشت بخوابه*!!!

تاریخ تولد دانیال هم سناریویی داره برای خودش، خیلی زشته که بگم که برای تولد پارسالش یک پشت تکمیلی نوشته بودم و پرید و دیگه نشد که بنویسم، به جز چیزایی که نوشته بودم باید از تبریک شدید مامان صفیه و کادوی عارفه و علی و تبریکات منا و مهتا و تیبا و هدی هم می گفتم که باورم نمی شه که بالاخره بعد از نزدیک به یک سال گفتم!!

حالا قضیه ی تاریخ تولد رو بگم. دانیال متولد اول مارچ هستش و تولد های ماهانه ش رو هم اول هر ماه میلادی می گرفتیم. ولی در مورد شمسی موضوع اینه که ما یازده اسفند رفتیم بیمارستان ولی دانیال حدود ده و نیم شب به دنیا اومد یعنی دوازده اسفند. حالا شناسنامه ش رو که گرفتیم تاریخ زدن یازده اسفند هیچی، اون سال یک سال کبیسه و خاص میلادی بوده که یک مارچ یازده اسفند بوده و هر چهار سال یک بار اینجوری می شه. خلاصه اینکه دانیال در حقیقت 12 اسفند به دنیا اومده، شناسنامه ش 11 اسفند هست و یک مارچ 10 اسفند هستش!!!! یه کم کنف این قضیه هستم ولی قرار شد فعلاً همون یک مارچ رو مبنا قرار بدیم تا زمانی که مجبور بشیم تصمیمی برای شمسیش بگیریم که اونم من 12 اسفند رو قبول دارم در حقیقت!! خیلی قاطی شد!؟ توضیح اضافی خواستین آخر کلاس بپرسین!

*دیگه دانیال اگه ساعت 10-10:30 صبح بیدار بشه راحت تا 10:30-11 شب بیدار می مونه و البته اون ساعت هم به زور می خوابونیمش! ماشالا به این همه انرژی!!!!

خاطره

فوریه 21, 2011

1- بازی توهمی که گفته بودم… همون نمایش و تظاهر به بازی و ادا در آوردن (چه توضیحات کاملی!!) که دیگه من بهش می گم بازی توهمی، وارد مرحله ی خیلی بامزه ای شده، من خیلی خیلی دوستش دارم! یعنی میمیرم برای این تخیل بچه ها و ذوق مرگم که دانیال رسیده به این مرحله!
حالا دانیال موقع توپ بازی کردن توهمی گاهی توپ رو که پرت می کنه بعد می پرسه کجاست!؟ بعد می گرده دنبال توپ و خودش مثلا میره زیر میز و میگه ایناهاش!!!! دوباره مثلا برش می داره و پرتش می کنه :) )) در حالیکه هیچ توپی از اول وجود نداشته.

2- دیشب ساعت 11 دراز کشیده وسط هال و خیره شده به سقف بعد یه دفعه خودش می گه: ستایه! ستایه! بعد با انگشت اشاره می کرد به سقف و می شمرد: یک، دو، سه، چهار، پنج… یه کم که گذشت یهو با ذوق گفت ماااااه! مااااااه! ابر! ابر!! :) )) ازش می پرسم دانیال ماه کجاست!؟ یه کم اطرافش رو نگاه کرد اشاره کرد به یه گوشه و گفت ایناهاش!!!!!!

3- توی کتاب تربچه دیدیم! بیش از سه ماه از آخرین باری که دانیال تربچه خورده گذشته، تا می گم تربچه چشماش رو تنگ می کنه و با ادا می گه: تند! موسوزه!!!!

4- داشتم کتاب ورق می زدم به طرز مسخره ای دستم با کاغذ برید و خون اومد. می رم بشورم می گم دانیال دستم خون اومد. یادته دست تو هم خون اومد (اصلا نمی دونم خاطره ش رو اینجا گفتم یا نه، 3 هفته پیش برای اولین بار برای ناهار مهمون داشتیم (آزاد، چند بار خونه مون اومده بود و اولین کسی بود که دانیال اسمش رو یاد گرفت!) و دانیال طبق روال در رفت آمد بین میز و جاهای دیگه بود. رفته بود سراغ پیش دستی و خیلی ریلکس من رو صدا کرد برگشتم دیدم یه دستش چاقو هست و یه جای دستش رو بریده و داره خون میاد!!!! چسبیدم به سقفففففففففففففففف، دستش رو شستم و چسب زدم (که البته زود کند!) آخ نگفته ها! هیچی! انگار نه انگار! آزاد گفت دستش بریده چرا هیچی نمی گه!؟!؟! گفتم تو بازی برای خودش چیزیش بشه اشکالی نداره ولی کافیه یه چیزی ازتون بخواد و بهش ندین، 145 تا غلت روی زمین می زنه و گریه می کنه و گوله گوله هم اشک می ریزه!!) خلاصه!!!
پرسیدم یادته دست تو هم خون اومد؟ با چاقو! باز چشماش رو تنگ کرده می گه بُیید! می گم آره مامان جون بریده بود. بلافاصله می گه پُتگال! می پرسم پرتقال می خواستی پوست بکنی برید!؟ سرش رو به تائید تکون می ده می گه پوست! پوست!

رسیدیم!

فوریه 18, 2011


ما بالاخره رسیدیم به خونه! «اناربر» تا اینجا 900 کیلومتر فاصله بود ولی خدا رو شکر برگشتیم به خونه ی خوب!


View Larger Map

در راه برگشت یه شب تو راه موندیم بعد از 6-7 ساعت رانندگی تازه به اضافه ی وایسادن های در راه، در کل دانیال خیلی خیلی خوب بود تو ماشین در برگشت. خودمون هم باورمون نمی شد! همش بازی می کرد با خودش و خودش رو سرگرم نگه می داشت! پسرم تجربه ی سفرش رفته بود بالا دیگه، عادت کرده بود به ماشین و خوشحال بود در کل و همین همه مون رو پرانرژی نگه می داشت. امروز صبح که راه افتادیم تو مسیر حدود 4 ساعته که پشت سر هم اومدیم کار دانیال نه به المو کشید نه به خواب! همش سرحال بود ماشالا و ما هم کیف می کردیم باهاش!

جالب اینه که به نظرمون دانیال بزرگ تر شده خیلی تصاعدی تو این چند روز!!!! شیطون تر هم شده. یک لحظه آروم نمی گیره همه چیز هم با شیطونی به هم بریزه و بندازه هوا و خالی کنه و بره!!! امروز سراغ قابلمه های روی اجاق هم می رفت و بهشون دست می زد و ما می چسبیدیم به سقف، کاری که هرگز نمی کرد!

حالا چند تا فیلم و عکس!

روزچهارم طبق روال دانیال شب قبلش به زووووور خوابیده بود و صبح غش کرده افتاده بود تکون نمی خورد و کار ضروری داشتیم و باید زودی می رفتیم پی کارمون. هر چی بالا سرش حرف زدیم و سرو  صدا کردیم جم نخورد تا الهه جون تلویزیون رو روشن کردن و کارتون بود و دانیال یه مرتبه از حالت افقی اینجوری عمودی شد و تا مدت ها میخ بود و همونجوری صبونه ش رو خورد و آماده ش کردیم!!

دانیال جان عاشق این بازی هم شده بودن! برن روی اینا (خب اسم اینا چیه!؟ همینا که لباسا رو تو مغازه بهش آویزون می کنن!) بشینن و اسب سواری کنن!!! پیتیکو پیتیکو گویان و غش غش کنان!

اینم یک فیلم از همون بازی:
روز پنجم صبح هم راه افتادیم به سمت خونه. یه جا برای ناهار وایساده بودیم که کنارش یک مغازه بود و دانیال اونجا یک کلاه دید و پسندید و وقتی از سرش برداشتیم جیغید و گریه اید که من حتما اون کلاه رو می خوام روی سرم باشه! و بدین ترتیب این کلاه شد اولین چیزی که دانیال بابت داشتنش گریه کرد!!!! هیچ وقت پیش نیومده بود که برای اسباب بازی تو مغازه اینجوری بکنه باید میدیدین چه جوری گوله گوله اشک می ریخت! من که خنده م گرفته بود حسابی و علیرغم  شیوه ی صحیح تربیتی و تاکید الهه جون و باباامین که نخریم که عادت نکنه و اینکه مامانا هستن که خودشون بچه ها رو خراب می کنن من گفتم بخریم!!! خب بامزه بود اولین چیزی که خواسته بود این بود و یادگاری براش می مونه نیم وجبی!!!
اینم یک فیلم از دانیال و کلاهش:
اینم چند تا عکس بدون شرح از خودسرگرم کنی دانیال:
یک فیلم از ABCD خوندن دانیال در ماشین و خودسرگرم کنیش و حال کردن من! مگه چقدر پیش میاد در این حال و با دست بال بسته ی دانیال بتونم فیلم بگیرم؟! اینم که می بینین قطع شد حافظه ی دوربین پر شد!! وگرنه من بی جنبه تر از این حرفام!
روز ششم! مه و چه مه ای هم! عالی! بیشتر راه رو تو مه اومدیم ولی من واقعا رانندگی در مه رو دوستم! این همه سفیدی رو دوست دارم، مزاحمی تو دید آدم نباشه دوست دارم!
خیلی از راه رو به سی دی که مامان پارسای گل زحمت کشیده بودن برای دانیال فرستاده بودن گوش کردیم. خیلی ی ی ی ی ی دوست دارم آهنگاش رو! خیلی ی ی ی ! دانیال چندین بار باهاش خوابش برد و سه تا آهنگش رو خیلی خیلی دوست داشت فقط مشکل این بود که یکیشون ترک 2 بود یکی 11 یکی 17!! بعد هی سفارش هر کدوم رو جدا می داد ما باید می پریدیم به اونجا! آهنگ پاشو پاشو (کلمه ی مورد علاقه ی دانیال!!!) توپ سفیدم! و طبل بزرگم خیلی قشنگه! توی ماشین برای دانیال هیچ وقت آهنگی نداشتیم و حسابی حال کردیم با این سی دی! باز مرسی مامان پارسای عزیز دل!

سفرنامه روز سوم

فوریه 15, 2011

امروز ظهر رفتیم یک مرکز خرید و با دانیال حال کردماااا! برعکس دیروز بعد از ظهر که همش استرس بود از فرارهای دانیال امروز اول خودش داوطلبانه در تو کالسکه! یه جای امن که رسیدیم وسط یک مغازه ی بزرگ درآوردمش و کلی چرخید و کیف کرد برای خودش. از  ذوق رهایی می دوید بین قفسه ها و دقیقا جایی از ذوق می خنده که از دید من محو شده باشه فکر می کنه شده قایم موشک واقعی و خدا رو شکر من از صداش پیداش می کردم! بعد رفتیم تو یک کتابفروشی. عاشق ق ق ق کتاب فروشی های اساسی اینجا هستم! اونجا هم کلی تو کتابا گشتیم تا دانیال یه کتاب پیدا کرد که دایره المعارف ورزش ها بود آورد گفت نیگاک! رفتیم یه مبل اون وسطا پیدا کردیم و با حوصله ای که تا چند ماه پیش هرگز فکر نمی کردم دانیال موقع خوندن کتاب داشته باشه نشست کنارم و همه ی کتاب رو با هم ورق زدیم. اون که تموم شد گفتم یه کتاب دیگه می خوای؟ و دانیال با دیگه دیگه، تائید کرد و خلاصه همین جوری دنبه چند تا کتاب خوندیم. اگه از اون قسمتی که دانیال به سبد بزرگ پر اسباب بازی رو خالی کرد چون وسطش یه توپ کوچولو دیده بود بگذریم در کل خیلی همکاری می کرد و هرچیزی که برمی داشت و نگاه می کرد میگفتم حالا بگذارش سر جاش میگذاشت اگرم نمیگذاشت علتش فقط این بود که چشمش به یه چیز جذاب افتاده بود و باید حتما می رفت سراغش! بعد در کمال تعجب من بعد از کلی گشتن اونجا بهش گفتم حالا بیا تو کالسکه باش یه مدتی تا باز نوبت بازی بشه و خودش اومد نشست تو کالسکه! یعنی من به عنوان مادر دانیال و آگاه به روحیاتش چشمام چهار تا شده بود! البته با هر همکای واقعا با جون و دل قربون صدقه ش می رفتم و تشویقش می کردم و خیلی خوشش اومده بود!!

نیم ساعتی بی صدا تو کالسکه بود تا می خواستم ببرمش یه جای بازی کوچیکی که برای بچه ها بود که خوابش برد. از خواب که بیدار شد دیگه امین هم به ما پیوسته بود و با هم رفتم زمین بازی.

از اون شهر هم راه افتادیم به سمت مقصد نهایی و این بار فقط یک ساعت و نیم تو راه بودیم که الموی عزیز نجاتمون داد!

سفرنامه روز دوم

فوریه 14, 2011

امروز صبح موقع صبحانه یک موضوع خیلی بد رو کشف کردیم! اینکه گذشت روزگاری که دانیال می چسبید به ما جایی تنهایی نمی رفت و هر کی تا سلام می کرد میومد با خجالت پیش ما و با لبخند طرف رو نگاه می کرد وقتی که چسبیده بود به ما!  امروز صبح در سالن غذاخوری هتل رسماً هر کس که به دانیال کوچکترین توجهی نشون داد دانیال راه افتاد دنبالش!!! کاری هم به کار ما نداشت :(

امروز قرار بود مسیرمون رو ادامه بدیم.قبل از تحویل هتل دانیال در تراس اتاق وایساد تا ازش عکس بگیرم، منظره ی کاملاً سفیدی تا چشم کار می کرد که اگه تابستون بود می تونست بی نظیر باشه این دریاچه!! ولی حالا همش یخ زده بود! سفید سفید!

اینم نتیجه ی وقتی که بهش گفتم بگه چیز!!! تراس کوچیک بود نمی تونستم برم عقب تر که دیده بشه اون فضای باز!

از اونجا که راه افتادیم دانیال در کل بهش سخت تر گذشت نسبت به دیروز. حدود چهار ساعت مدام تو ماشین بود و کلافه بود. خوابش میومد و نمی تونست بخوابه. کاپشن و کفش هاش رو در میاوردیم. این بار یه مدتی که گذشت گفت جوآب! جوآب! یعنی جوراب رو هم دربیارین. این درآوردن جورابا یک معجزه شد که یه دفعه دانیال شارژ شد. جورابا رو که می خواستم دربیارم کف پاهاش رو ماساژ و قلقلک می دادم و هی می خندید و باز تبدیل شد به زمانای قبل از خوابش که بی بهانه و به زور می خنده همش به هر چیزی!

(این عکس به خاطر عکاسی و ژانگولر بازی همزمان اینجوری شد!)

یک عالمه خندیدیم و خیالمون راحت شد از بابتش ولی باز شروع کرد به بهانه گرفتن و نمی تونست بخوابه و گریه می کرد و چند بار چشم هاش هم بسته شد ولی باز بیدار می شد و گریه می کرد. تصمیم گرفتیم یه جا وایسیم که در همون چند دقیقه خوابش برد و هر چند که چند بار باز از خواب پرید ولی وضع بهتر شد.

وقتی هم که رسیدیم تا بتونیم یک هتل پیدا کنیم که گوله گوله اشک روان بود و یه جا خودمون رو چپوندیم سریع! این بهانه گیری ها ادامه داشت تا کی!؟!؟ باورتون نمی شه تا کی!؟!؟ گلاب به روتون روم به دیوار تا وقتی که بالاخره برای اولین بار بعد از شروع سفر شکم دانیال به فعالیت پرداخت و ثمربخش بود! باور کردنی نبود تغییر رفتار دانیال! باز شد همون پسر شیطون و پرانرژی و فعال و کنجکاو! همین اذیتش می کرده بچه م رو…

عصری هم یک وقت کوچولو پیش اومد که بریم بیرون که نزدیک یک مرکز خرید رسیدیم و فهمیدیم که چون یکشنبه ست زود می بندن و نیم ساعت بیشتر وقت نداریم. که البته در اون نیم ساعت دومین مسئله ی بد رو در این روز کشف کردیم! اینکه دانیال اصلا نه می خواست که دستش رو بگیریم نه اینکه کنارش راه بریم!! می خواست فقط تنهایی بدوئه!!! چند دفعه ای هم ناجور در رفت و خودش رو گم  و گور کرد که اتمام حجت کردیم که یا دستت رو به ما می دی یا کالسکه که چون دستش رو نداد به زووووور گذاشتیمش توی کالسکه که یک عالمه گریه کرد که به نظرم ارزشش رو داشت! بچه م تو ده ما این مسائل زندگی شهری رو یاد نگرفته خب!

دیگه اینکه امروز از صبح تو همین یک گله جا چند تا بلای کوچولو سر عسل جان اومد در کمال تاسف. از سوختن با نوشیدنی داغ گرفته تا موندن دست لای در دو بار و خوردن سر به شیر آب حمام و … یک صدقه ی اساسی باید بدیم.

فردا باز باید از اینجا راه بیوفتیم و ادامه بدیم این سفر رو…

سفرنامه قسمت اول

فوریه 14, 2011

ما به یک مکان امن رسیدیم، مکینا سیتی! ساعت 11:30 از خونه راه افتادیم، دانیال 12:15 خوابید تا 1:15!

1:30 تا 2:30 یه جا ناهار خوردیم که دانیال بسیار کیف کرد! یک فضای بسیار بازتر از ماشین با بیست تا تلویزیون در اطراف!!! یعنی چشم هاش همین طور از ذوق برق می زد!

باز که راه افتادیم دیگه یه کله اومدیم تا ساعت 6 که یه جا وایسادیم که شب رو استراحت کنیم و فردا باز راه بیوفتیم. سری دوم ماشین دانیال نیم ساعتی خوابید و چندین بار هم به غرغرهای شدید دچار شد که حق هم داشت بچه خسته شده بود. البته بعد از نهار که خیلی خوشحال بود اومدیم سوار ماشین بشیم خیلی عصبانی شد یه دفعه دید باز می خوایم بچپیم اون تو! تو ده خودمون هم که همه ی راه ها نزدیکه و عادت به ماشین طولانی نداره و اونجا بود که یک دی وی دی پلیر با یک آقای المو به داد ما رسید!!!!! به هوای اون پرید تو ماشین. صندلی ماشینش رو هم بردیم روی کمربند ماشین، یعنی دیگه از کمربند ماشین استفاده می کنه روی صندلی که ما فکر می کردیم راحت تر باشه ولی بهش غر می زد و خوشش نمیومد ازش! حالا باید تو شرایط عادی هم امتحانش کنیم. دیگه اینکه نوبتی کنار دانیال نشستیم و رانندگی کردیم تا رسیدیم به یک مکان امن برای استراحت. از ماشین که پیدا شدیم دانیال از ذوق نمی دونست چی کار بکنه بچه م! همش می دوید تند تند و یک دست به من بود و فرار می کردیم که کسی باز نچپوندمون تو ماشین!! اتاق رو هم که تحویل گرفتیم گفتم دانیال نمی خواد بریم تو اتاق بیا بریم راه بریم توی راهروها و باز باید می دیدین که چه جوری توی این راهروها می دوید و به منم می گفت بدو! بدو!

یک عالمه که بدو بدو کرده یه دفعه برگشت پرسید اهایه!؟ گفتم تو اتاقن! گفت بابا؟ گفتم بابا هم تو اتاقن! باز دویدن رو شروع کرد و خیالش راحت شد! توی اتاق هم که ذوق جای جدید و پریدن روی تخت ها و کنجکاوی ها

. حالا هم چپ و راست باباش رو می کشه که برن تو راهروها راه برن!! ساعت نزدیک 11 شب…

پ.ن: این مطلب رو دیشب نوشته بودم کامپیوتر مرد نتونستم بفرستمش، الان عکس ها رو اضافه کردم و می فرستم!

نمایش

فوریه 12, 2011

یک بازی خیلی جالب که امین و دانیال کشف کردن نمایش هست! تظاهر به انجام کارای مختلف  مثل غذا درست کردن و خوردن و توپ بازی و… دانیال خیلی خیلی خوب بازی می کنه و دوست داره، همش دستش رو تو هوا مثل پرت کردن توپ تکون می ده و به ما هم می گه که توپ داره میاد که بگیریمش!!! فکر نمی کردم به زودی بشه این بازی رو کرد . ولی خیلی خوب و دقیق این کار رو می کنه و من خیلی دوست دارم!

دانیال باز خوابش رو برای من تعریف کرد!!! یعنی نمی تونین تصور کنین من چه ذوقی می کنمااااا! چند روز پیش بیدار شد پرسیدم باز که خوب خوابیدی؟ چی خواب دیدی (طبیعتا با یک قربونت برم گنده!) چشماش برق زد و گفت: مامان نیکو! نیکو!! گفتم چی کار می کردین با نیکو؟ گفت توپ بازی!!!!!!!!! (هزاران قربون صدقه رو این وسطا اضافه کنین!) دیگه چی کار می کردین؟؟ گَذااا! (ادای غذا خوردن هم درآورد!!!)

شب که امین اومد من داشتم با ذوق این رو تعریف می کردم که دیدم گوش های دانیال تیز شده مثل هر موقع دیگه که اسمش میاد! گفتم دانیال خودت به بابا بگو دیگه چی خواب دیدی! غذا خوردی با نیکو!؟ فکر می کنین دانیال چی گفت!؟!؟!؟!!؟ کوکو!!!!!!!!!!! دو دفعه ی آخری که مامان نیکو رو دیده بودیم کنار غذاشون کوکو هم درست کرده بودن!!! من داشتم شاخ درمی آوردم و ذوق مرگ شده بودم! گفتم کوکو خوردین!؟!؟!؟!؟! دیگه چی خوردین؟؟؟ شمرده گفت: هویج! براکلی!!!!! :) ))))))) ای قربونت برم من نمی دونم وقتی به حرف زدن اساسی بیوفتی دیگه چه ذوقی بالاتر از این می تونم داشته باشم!!! یعنی میمیرم برای تعریف کردناااااااااااااااااااااات

پ.ن: ما فردا به یک مسافرت چند روزه ی کاری می ریم! اگه شد از همونجا گزارش می دم. دعامون کنین…

تماشاچی عشق!

فوریه 12, 2011

گفته بودم که برای خندوندن دانیال دست به هر کاری می زنم! به خصوص چند ماه پیش یک مقاله خوندم در مورد اینکه بچه های یک و دو ساله چقدر خندیدن وخنداندن در رشدشون و افزایش اعتماد به نفسشون موثره و از هر چیز دیگه ای مهم تره و اون لذت عمیق رو هم بگذارین روش پس چرا به استقبال دلقک بازی به هر نحو ممکن نرم!؟!؟!؟ من همیشه دلم برای دلقک ها می سوخت! اصلا خوشم نمیومد که مجبورن هر ادایی در بیارن که بقیه بخندن. الآن فکر می کنم که شاید اون خنده ی عمیق و از ته دل بچه هاست که اینجوری سرشوق میاردشون! نمی دونم….

اینم نمونه ای از تماشاچی عزیز دلقک بازی های مامان سحر!

این خنده های دوست داشتنی نتیجه ی بازی گائمش می باشد! (قایم موشک!)  با تشکر از بابا امین به خاطر حضور در محل و فیلمبرداری!


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.