سعی می کنم به زودی بنویسم اینجا در حالیکه داره نزدیک یکسالگی دانیال می شه!!!!!!
(5 فروردین 89) تا 2 بعد از ظهر نوشتم. احتمالاً وقتی بوده که دردها بیشتر شدن. بیش از یک سال می گذره و من می خواستم از مامان الهه و بابایی کمک بگیرم برای به خاطر آوردن جزئیات که دیدم اونها خیلی کمتر از من یادشونه و بیشتر از هر چیزی استرسی که داشتن یادشونه!!! پس خودم باید بیشتر مغزم رو جا به جا کنم!
دردها بیشتر شدن. دستگاهی که به من وصل بود شدت انقباضات رو هم نشون می داد و در مواقع بحرانی بوق می زد. یادم نیست که فشارم می افتاد پایین یا ضربان قلب بچه کم می شد که بوق می زد. البته این کم شدن ضربان به خاطر جا به جا شدن دستگاهش روی شکم هم بود. هر چی بود صداش بی نهایت عصبیم می کرد. چون تا یه کم از حال می رفتم و چشمهام بسته می شد با صدای این از خواب می پریدم. دردها بیشتر و بیشتر شدن پرستار باز اومد برای معاینه که اصلاً فکر نمی کردم اینقدر درناک و آزاردهنده باشه. من که تمام مدت نفسم درنیومده بود بالاخره سر این معاینه اشکم دراومد!!! و بعد هم دیگه دسته جمعی به همراه مامان الهه و امین و پرستار اشک ریختیم!!!! پرستاره هم احساساتی شده بود حالا اون وسط. ولی بالاخره اعلام کرد که تا حدی مناسبی دهانه ی رحم باز شده و موقع تزریق اپیدورال رسیده. اپیدورال اگه زود تزریق بشه تا موقع زایمان دیگه اثر از بین می ره. خنده دار بود که دکتر اومد به من گفت می خوای روسری سرت کن چون دکتر برای بی حسی می خواد بیاد!! بعد هم که امین مامان الهه رو فرستاده بود از اتاق بیرون که من بعداً فهمیدم که چقدر شدید استرس این نوع بی حسی رو داشتن مامان به خصوص از بعد از اینکه یک برگه ای رو آورده بودن و من امضا کرده بودم که ظاهراً گفته بودن که خطرات جانبی این تزریق با خودمه که خب قرار بود در نخاع هم زده بشه… ولی من این جور مواقع به این فکر می کنم که هزاران نفر این کار رو کردن پس ریسکش در حدی نیست که بخوام نگرانش بشم!!! ولی مادر که طاقت دیدن این صحنه های بچه ش رو نداره ![]()
گفتن که نباید کوچکترین حرکتی داشته باشم موقع تزریق و امین هم دست های من رو گرفته بود و روحیه می داد ولی حقیقت اینه که من چیز خاصی حس نمی کردم که بخوام ناراحت بشم ولی واقعاً حس خوبی بود حضور امین و روحیه دادنش! فقط دوست داشتم بدونم اون پشت چه خبره که از امین که می پرسیدم می گفت بعداً بهت می گم و این بیشتر من رو می ترسوند که مگه چه خبره که بعداً می خواد بگه؟!؟!؟!؟ البته بعداً گفت که هیچی داشتن تو نخاعت تزریق می کردن دیگه! همین!
بعد از اپیدورال واقعاً زندگی بهشت شد!!!! من به خلسه های خوبی فرو می رفتم و احساس می کردم در برزخم به جز صدای این دستگاه که خاطر ما رو مکدر می کرد!!!
چیزی که خیلی اذیتم می کرد این بود که به خاطر اپیدورال هیچ چیزی نباید می خوردم به جز خرده های یخ!!!! داشتم از تشنگی می مردم و اجازه نداشتم هیچی بخورم. یعنی آرزوی من شده بود خوردن یک لیوان آب پرتقال!!! توی اون منگی همش فکر می کردم کاشکی من زودتر زایمان بکنم که بتونم آب پرتقال بخورم!!!!! می دونستم که این هدفم برای همیشه یادم می مونه!!!
دردها وقتی که خیلی زیاد می شدن دیگه من حس می کردم با وجود اپیدورال. مدام از امین عدد شدت انقباضات که روی مانیتور رو می پرسیدم و اواخرش بود که مانیتور رو برگردوندن طرف خودم و کلی سرگرم شدم!!! تلویزیون هم بیشتر روشن بود و من ازش یک سری حیوان به خصوص میمون رو یادمه فقط!!! ولی خوشحال بودم که توی اون شرایط چیزی هست که مامان رو سرگرم کنه کمی!!!
حدود ساعت 9 شب بود که دکتر گفت درجه ی انقباضات و فاصله شون به حدی رسیده که بخوایم شروع کنیم به پوش کردن (یا زور زدن!؟)
پوش کردن ها شروع شد. گفتن هر وقت که گفتیم شروع کن به پوش کردن بعد تا ده بشمر و باز پوش کن و ادامه بده تا سه بار. یاد نکاتی بودم که در کلاس آموزشی آران و بیدگل یادمون می دادن راجع به نحوه ی صحیح پوش کردن! اول پرستار بود فقط تا اینکه خود دکتر مایر هم اومد. خیلی آروم با اون شکم نی نی دار خودش!! تمام مدت پوش کردن ها با تشویق های امین همراه بود که برام روحیه بخش بود واقعا (بگذریم که خنده م هم گرفته بود!!! آخه دیگه خیلی شدید بود!!! نمی دونم چه جوری بگم… بگذریم، من طنز رو از هر چیزی می تونم بیرون بکشم!!!!) ودعاهای زیر لب و مدام مامان گوشه ی اتاق!
خیلی نعمت بزرگی بود که توی اون شرایط می تونستم مادر و همسرم رو کنار خودم داشته باشم… خیلی!
دکتر هی پوش کردن ها رو قطع می کرد با اینکه من آمادگیش رو داشتم که خیلی بیشتر از اینا همکاری کنم!! ولی می ترسید من خسته بشم. توی همین پوش کردن ها بود که من تب کردم و طبیعتاً دانیال هم و این خطرناک بود ظاهراً ولی اینقدر جو اونجا آروم بود که آدم خطر رو هم خیلی ملایم بهش فکر می کرد. اونقدر بد بود که تیم اتاق عمل و سزارین رو خبر کرده بودن از خونه هاشون اومده بودن و همه پشت در اتاق آماده بودن که هر وقت دکتر اعلام کرد وارد عمل بشن.
(خیلی پیشرفت کردم که اینقدر نوشتم نه!؟ ادامه دارد…!)

بعدشم یه کم خرید ضروری داشتیم و رفتیم وال مارت!!! خلاصه فکر کنم ۱۲ شب دیگه خوابیدم و باباامین هم درس داشت اساسی و بیدار موند که درس بخونه تا ۴ صبح. اومد که بخوابه من بیدار شدم و خوابم نبرد. یه چند دقیقه ای تو رختخواب موندم و بلند شدم رفتم دستشویی که کیسه آبم پاره شد. اول مطمئن نبودم ولی با چیزایی که خونده بودم و شنیده بودم مطمئن شدم. اول رفتم سراغ بابایی که دیدم خوابه خوابه! یعنی فکر کنم ۲ دقیقه هم نشده بود که خوابش برده بود. رفتم سراغ مامان لی لی (فعلاْ که از این اسم فقط اینجا استفاده می شه
) بیدارشون کردم و دیدیم که نه مثل اینکه جدی جدی باید بریم بیمارستان! دیگه به طور جدی بابایی رو بیدار کردیم و زنگ زد بیمارستان، گفته بودن که زنگ بزنیم هر وقت خواستیم بریم تا آماده کنن وسایل رو برامون. اگه بدونی بابایی با چه حال و رنگی زنگ زد بیمارستان! بابایی از هولش رسماْ حرف زدن یادش رفته بود اونم تازه به زبون غیر مادری!
مامان مدام دعا می خوندن زیر لب (شایدم صلوات می فرستادن!) و وسایل رو هول هولکی جمع می کردن، البته ساک دانیال آماده بود از قبل.


یه قصاب از آزمایشگاه اومد که خون بچه مو بگیره. حالا همه جان خانومای لطیف و مهربون هی با نیش باز به ما توجه می کردناااا اینجا که رسید یه آقا غول چراغ جادو از اینا که سرشون رو می تراشن و دو تا حلقه هم تو گوشش بود و ریش عجیب غریب اومد که فرشته ی ما رو خونش رو بگیره. تازه لختش هم کرده بودن برای قد و وزنش و بچه م حسابی هم گرسنه و کلافه بود که سر و کله ی این آقا غوله پیدا شد
سوزن رو زد و عزیز دل من زد زیر گریه و اونم یه ساری حوالمون کرد. هر کی هر بلایی می تونه سر بچه م میاره آخرش هم یه ساری حوالمون می کنه
۱۰ دقیقه ای داشت قطره قطره خون از پای عسل من می گرفت و گفته بودن که برای جواب آزمایش خودمون زنگ می زنیم خونتون. زنگ زدن و گفتم که عدد زردیش ۱۶ هست و باید بیارینش باز بیمارستان ولی چون روز تعطیله بیمارستان از در اورژانس تا قبل از ظهر بیاین. اومدم اینترنی یه سرچی کردم و دیدم که با زردی ۱۶ تو ایران بچه رو ۲ روز بیمارستان نگه می دارن
(اه که چقدر خنگن این آیکونا چرا هیچ کدومشون نمی تونن زار زار گریه کنن!؟!؟ 



