بایگانیِ ژانویه 2012

دایی علی!

ژانویه 21, 2012

یک خبر خیلی جالب و هیجان انگیز! دانیال تا چند ساعت دیگه برای اولین بار در زندگیش یک عدد دایی واقعی از نزدیک می بینه!!!

دایی علی داره میاد پیشمون و من هنوز باورم نمی شه! پر از ذوق و هیجان هستیم و بی صبرانه منتظر!

دانیال و مهدکودک

ژانویه 21, 2012

دانیال تا الان سه دفعه رفته مهدکودک!

جلسه ی دوم مهدکودک دانیال شد اولین باری که معلم دانیال توی راهروی مدرسه راجع به وضعیت دانیال با من صحبت می کرد :) ) پرسیدن که توی خونه به فارسی صحبت می کنین؟ گفتم بله! گفتن دانیال کامل متوجه میشه که چی میگیم فقط هر چیزی که من می گم رو دقیقاً همون جوری تکرار می کنه معلومه که داره سعی می کنه که یاد بگیره و خیلی هم کنجکاوه! گفتم به شدت! گفت این خیلی خوبه برای زبان یاد گرفتنش چون سراغ هر چیزی می ره و راجع بهش می پرسه.

اون روز اسنک نون تست داشتن و کمپوت نارنگی! دانیال تست دوست نداره چندان و معلمشون گفت که نمی خواست بخوره ولی من به همه شون می گم هر چیزی رو اول باید یه گاز بزنین بعد تصمیم بگیرین که می خورین یا نه و هیچ وقت مجبورشون نمی کنیم چیزی بخورن و دانیال یه گاز زد و انداخت! گفتم دانیال کمی در خوردن سخت گیره و گفت که خیلی از بچه های این کلاس همین طور هستن.

جلسه ی دوم همین که از کلاس اومد بیرون و وارد راهرو شدیم گفت گشنمه!!!! چیزی تو ماشین هست من بخورم!؟!؟ بخوریم! بخوریم :) ) این بار مجهز اومده بودم با یک کیسه خوراکی و البته جلسه ی بعدی هم و دو لپی استقبال می کنن دانیال جان! فکر کنم عادت کرده که خوردنی دم دست باشه همیشه و اذیت می شه اونجا :( نمی دونم به این هم عادت می کنه یا باید فکری بکنیم بابتش! فکر نمی کنم اجازه بدن بچه ها با خودشون خوراکی بیارن ولی شاید اگر این گرسنگی دانیال جدی ادامه پیدا بکنه باهاشون صحبت بکنم.

جلسه ی سوم دانشگاه بابا امین صبح تعطیل شده بود ولی مهدکودک دانیال سر جاش بود :( اصلا فکر نمی کردم مهد باز باشه! بدو بدو رفتیم و دیگه دیدم اصلا لزومی نداره اون اطراف باشم و رفتم. تنها چیزی که بود دانیال چکمه پوشیده بود صبح که می خواستیم بریم. چون می دونه که چکمه بپوشه اجازه داره توی چاله های آب راه بره. اول شروع کرد راه رفتن بعد دید آب خیلی زیاده و هیجان زده شد و شروع کرد به بدو بدو توی آب و غش غش خنده! اینطوری شد که وقتی گذاشتمش توی ماشین دیدم چکمه و جورابش خیس شده. جورابا رو تا رسیدن به مهدکودک جلوی بخاری ماشین خشک کردم و فکر کردم خب چکمه پاش نمی کنه دیگه. رفتیم اونجا چکمه هاش رو درآوردم و گفتم اینا خیس هستن کجا بگذارمشون و خانم معلم تشریف آوردن فرمودن که بچه ها اینجا که هستن حتماً باید کفش پاشون باشه. حتماً! دلیلش چیه؟!؟!!؟ اگر مانور آتش گرفتگی داشتیم و بچه ها باید سریع بدون برن بیرون کفش پاشون باشه! یعنی این احتیاط های همه ی عمری برای یک استثنای کوچیک روی اعصابه منه همیشه! گفتم خب می خواین من برم از خونه کفش بیارم؟! فرمودن که یک جعبه کفش داریم بگذار ببینم سایز پای دانیال هست یا نه؟ که نبود! زنگ زدن به کلاس های دیگه ی مدرسه و سایز پای دانیال پیدا نشد! فکر کن…!!! منم چون توجیهشون برام خیلی خنده دار بود اصراری نکردم که برم از خونه کفش بیارم! یه جفت چکمه ی پلاستیکی پیدا شد و گفتن این رو امتحان می کنیم. رفتم به دانیال گفتم الان خانم معلم (بچه ها معلم رو Teacher صدا می کنند) میاد یه چکمه ی خیلی بامزه می خواد پات کنه! دانیال هم به شیوه ی بامزه ی جدیدش گفت: اُ نه مرسی!! گفتم دانیال جان داره میاد پات کنه حالا امتحانش کن. یک فاجعه ای متوجه شدم خانم معلم که پشت سر هم داشت می گفت دیوید منظور به دانیال بود!!! باورم نمی شد که اسم دانیال رو داره اشتباه می گه اینطوری پشت سر هم! هی گفت دیوید باید کفش پات کنیم و این چکمه ها رو ببین و من پشتم بود فکر کردم با یه بچه ی دیگه ست!!! دانیال پاش کرد و معلم به من اشاره ی موفقیت آمیز کرد که یعنی حله! ولی من از اون نه مرسی دانیال می دونستم که حل نیست!!! صبر کردم و تا خانم معلم رفت دانیال درشون آورد! خانم معلم هم منصرف شد و بهش گفت که اینجا حالا اشکالی نداره پات نباشه ولی توی اتاق بازی بزرگ که بخوایم بریم باید پات کنی. بهش گفتم فکر کنم تا اون موقع چکمه های خودش خشک بشن شما خودت رو خیلی ناراحت نکن!

وقتی رفتم دنبالش معلمشون عذرخواهی کرد بابت اینکه بدون اجازه ی ما به دانیال یک بیسکوئیت دادن!! گفتم بابا بیخیاااااااااااال! گفت تولد یکی از بچه ها بود بیسکوئیت آورده بودن ولی ما از شما اجازه ی کتبی نداشتیم که دانیال اجازه داره اینجا بیسکوئیت بخوره یا نه ولی خورد دیگه ببخشید!! ای خدااااااااااااااا ما چه برنامه هایی با این قوانین اینا خواهیم داشت، دست از سرمون بردارین!!!!!!

و تازه فهمیدم که چهارشنبه ها روز به اشتراک گذاشتن اسباب بازی هاست و هر کسی یک اسباب بازی کوچک با خودش میاره و این دومین چهارشنبه ی دانیال بود نمی دونم چرا کسی چیزی به من نگفته بود :( شاید توی اون دفترچه ای که خونده بودم راجع به قوانین بوده، نمی دونم :(

پ.ن: دارم تند تند و بدون تمرکز می نویسم! پراکندگی مطالب و اشتباهات احتمالی رو به بزرگی و درستی خودتون ببخشید!

فرشته ي كوچك من

ژانویه 17, 2012

بهترين احساس موقع افطار ميدونين چيه؟ يك فرشته ي كوچولو كنارت نشسته باشه چند لحظه خيره بهت بمونه بعد بگه: نوش جان مامان سحر! نوش جان!

پ.ن: همين الان كه دارم اين رو مينويسم دانيال اومده به صورتم ور ميره هي لپهام رو ميچلونه! ميگم دانيال جان لطفاً دست به صورت من نزن دارم چيزي مينويسم! دو دستي پاش رو آورده بالا داره پاش رو ميزنه به صورتم! دست نميزنه كه!!! در همون گير و دار هم اين مطلب نصفه پست شد!

داستان هفت چینی!

ژانویه 13, 2012

دانیال بابا مصطفی رو بوس میکنی؟

: نه! بابا مصطفی رو لپش هفت تا چینی داره!

نمی دونم قبلا گفتم یا نه که دانیال معتقده که بابا امین هم روی صورتش هفت تا چینی داره! یه با دیدم که به چین پوست می گه چینی ولی ظاهرا معنی هفت تا چینی اندکی ته ریش می باشد!!!

——

بابا مصطفی قراره بیان دنبال ما که بریم خونه شون و دیر میان در حالیکه دانیال به شدت منتظره و غر می زنه و سراغ میگیره. تا سوار ماشین میشیم خیلی جدی می پرسه: چرا دیر می کنی بابا مصطفی!؟

———

چند روزه تلفن که زنگ می زنه دانیال به من می گه: تو همین جا بمون مامان، من میرم! همین جا بمونی ها! نیای! من کار دارم!

——-

از کلمات دانیال که بامزه ادا می شن:

طلایی: طلالی

یک لحظه: لِ لحظه!

——

دانیال به شدت و جدیت معتقده که دایی حامد و خاله شیما می خوان بیان پیشمون!!! قبل از اینکه بابا مصطفی بیان ازش می پرسم دانیال می دونی چند روز دیگه کی قراره بیاد؟ می گه بابا مصطفی میاد بعدشم دایی حامد و خاله شیما!!

حالا هفته ی دیگه که دایی علی قراره بیاد می پرسم می دونی دانیال کی میاد!؟ می گه دایی حامد و خاله شیما!

امروز هم اسکایپ زنگ خورد پرسیدیم کیه دانیال گفت دایی حامد!!

نمی دونم از وقتی که این ماشینی که دایی حامد براش پارسال فرستاده بودن خیلی محبوب تر شده و گفتم که دایی حامد برات فرستاده بودن اینقدر بیشتر به فکر دایی حامد هست یا چی!؟

حالا ایشالا که به قول خاله سارا دانیال از یه چیزایی خبر داره که ما نداریم!!

خاطره ی غم انگیز دانیال!

ژانویه 13, 2012

هنوز خاطرات روز دوم مهدکودک دانیال رو ننوشتم ولی تا یادم نرفته این رو باید بنویسم در ساعت 12:30 شب!!

امروز دانیال برای اولین بار خودش به طور داوطلبانه و یک دفعه ای شروع کرد یه چیزی از مهدکودکش تعریف کردن با این مضمون، تا جایی که یادم هست می نویسم:

من داشتم با ماشین Cement Mixer بازی می کردم بعد بچه هه اومد گرفت. من ماشین نداشتم. (با ناراحتی و خیلی آروم و شمرده حرف می زنه و تعریف می کنه) بعد با ماشین جیپ بازی کردم. ماشین جیپ! ماشین جیپ خوب تر بود کوچیک تر بود. بعد دیگه هیچ ماشینی توی پریسکول نبود. جای ماشینا  Empty شده بود. همه جا Empty شده بود و من Cement Mixer نداشتم!

دست کوچک من

ژانویه 13, 2012

دانیال: مامان این کاغذ رو ببین جداش کردم.

سحر: با چی جداش کردی؟

دانیال خیلی آروم و لطیف: با دست! با دست کوچک من!

پ.ن: دقیقاً کوچک، نه کوچیک!!!

————

دانیال: ماشین مسابقه ای ماشینی هست که عصبانیا میرن توش با سرعت رانندگی می کنن!

گزارش – اولین روز مهدکودک

ژانویه 13, 2012
دوشنبه نه ژانویه اولین روز مهدکودک دانیال بود. بابا امین صبح زودتر از همه بیدار شده بودن و برای دانیال صبحونه ی گرم و اساسی با سبزیجات پخته آماده کرده بودن.اولین روزی بود که دانیال رو باید به خاطر مهدکودک بیدار می کردم و واقعاً بیدار کردن کسی که خواب هست اونم از جنس یک عسل جان نیم وجبی، یکی از بدترین حس های دنیاست برای من! تا دانیال شنید که بیدار شو آماده بشیم می خوای بری پریسکول مثل فنر از جاش پرید! صبحونه سخت ترین وعده ی غذایی دانیال هست، هر روز یک طبعی داره و گاهی تا یک ساعت طول می کشه صبحونه ش. سعی کردیم نیم ساعته یه چیزی بدیم بخوره و با اینکه خیلی کم بود ولی نمی خورد و میل نداشت. دیگه دیر شده بود و آماده شدیم و بدو بدو! یاد قرآن افتادم و دانیال جان از زیر قرآن رد شد و بوسیدش. فیلم داریم از اون لحظات!
چند تا هم عکس سه تایی از قبل از رفتن به مهدکودک و سوار ماشین شدیم و توی ماشین هم یک فیلم از دانیال گرفتم که کشف کردم وقتی دانیال توی صندلیش بسته ست بهترین زمان برای چند دقیقه فیلم گرفتن هستش!
من و دانیال بدو بدو خودمون رو رسوندیم. باید ساعت نه اونجا می بودیم ولی هنوز هیچ فرمی رو تحویل نداده بودم و هیچ کار اداری نکرده بودم که می خواستم زودتر برسیم اگر قبل از حضورش احتیاج به کاری هست انجام بدیم.
وقتی رسیدیم دفتر بسته بود و مستقیم رفتیم سر کلاس. معلمشون تا ما رو دید اومد به استقبال و گفت که ما مطمئن نبودیم دانیال رو میارین یا نه چون هفته ی پیش منتظرش بودیم. گفتم که دو هفته ست مریضه و برای همین هفته ی اول ماه رو نیومدیم. همون موقع یک جای خالی نشون داد که می شد جای اختصاصی کاپشن دانیال و قرار شد اسمش رو بزنن بالای اون قسمت. لباس های اضافه رو تحویل دادم و رفت کمد زیر قسمت مخصوص دانیال. خانم معلم به دانیال گفت که اول از همه باید بره دستهاش رو بشوره و دانیال رفت بشوره! من چی کار کردم؟! فیلم گرفتم!!
 گفتم می خوام عکس بگیرم و خانم معلم گفت بگیر و راحت باش. دیدم بچه ها خیلی در نزدیکی دانیال دارن بازی می کنن و می دونستم که در مورد عکس گرفتن از بچه ها و گذاشتن در یک جای عمومی خیلی سخت گیر هستن منتظر بودم که بچه ها برن کنار و به خانم معلم گفتم که چرا معطل می کنم و عکس ها رو برای وبلاگ می خوام و گفت بگذار برم پرونده های این بچه هایی که این اطراف هستن رو ببینم که آیا اجازه ی عکس داری یا نه. اومد گفت یکیشون مسئله ای نیست ولی اون یکی این صفحه ش نیست و به احتمال زیاد جواب منفی بوده و بهتره که عکس نگیری بچه ها هم چندان فاصله نگرفتن و عکس خوبی نشد بگیرم.
 بعد یه کم همونجا توی کلاس بودم و حرف می زدیم با خانم معلم و دانیال هم مستقیم رفت سراغ ماشین هایی که دفعه ی قبل باهاشون بازی کرده بود و چندین بار تکرار کرده بود که پریسکول ماشین داره! دانیال یک لحظه هم برنگشت من رو نگاه کنه و مشغول بود برای خودش. خانم مدیر رو دیدیم که اومده بود به کلاسشون سر بزنه و منم خواستم بیام بیرون از کلاس، دیدم بهتره که بگم به دانیال. رفتم جلو و گفتم که تو اینجا می مونی بازی می کنه و بعداً مامان میاد دنبالت، دوستت دارم و خداحافظ و دانیال هم گفت خداحافظ و بوس فرستاد ولی وقتی که دید من برگشتم که برم بلند شد اومد پرسید مامان کجا می ری؟ گفتم من میرم جایی کار دارم تو همینجا می مونی بازی می کنی وماشین ها رو بهش نشون دادم و راحت رفت.
به معلم گفتم که امروز من همین اطراف می مونم اگر مسئله ای پیش اومد یا فکر کردین سرفه های دانیال ناجور هست و آماده ی کلاس نیست به من بگین.
با فرم ها رفتم سراغ مدیر و کارها انجام شد و سوالا رو پرسیدم و گفتم که میمونم همین اطراف و کتابخونه شون رو نشونم داد و از کتاب هاشون گفت. بهش گفتم که من می خوام زمانی که دانیال اینجا هست رو درس بخونم و می خواستم برم کتابخونه ی شهر (اون طرف خیابون مهدکودک) ولی شاید هم بشه توی کتابخونه ی اینجا بمونم هر بار. گفت که بهتره که توی دید نباشی بچه ها گاهی میان از کلاس بیرون و توی ساختمون حرکت می کنن و خوب نیست دانیال همیشه بدونه که تو این بیرون هستی.
کمتر از نیم ساعت توی کتابخونه بودم که فقط می خواستم فرار کنم!!! یک محفظه ی شیشه ای در وسط راهرو یعنی دقیقا پر رفت و آمدترین قسمت ساختمون. والدین هر زمانی که دوست داشته باشن می تونن برن توی کلاس به بچه ها سر بزنن و علاوه بر اون روی در کلاس ها آیینه های یک طرفه نصب شده که از بیرون می شه بچه ها رو دید ولی اونا بیرون رو نمی تونن ببینن و این بهترین گزینه ست برای چک کردن وضعیت بچه ها.
چند باری رفتم از اون پشت نگاه کردم دیدم دانیال همون قسمت ماشین ها مشغول هستش. ساعت نه و نیم رفتن توی یکی از سالن های بزرگ که دوچرخه سواری و توپ بازی و بدو بدو بکنن به جای بیرون رفتن که هوا سرد هست و اونجا هم دیدم آروم برای خودش مشغوله. فقط فکر کنم زمانی که باید برمیگشتن سر کلاس صدای معلم رو شنیدم که هی دانیال رو صدا می کرد و احتمالا دانیال راه افتاده بوده توی راهرو! ساعت ده زمان اسنک بود و من بی صبرانه منتظر بودم که ببینم دانیال چی کار می کنه. دانیال اصلا عادت نداره سرمیز بشینه و چند لحظه بیشتر بند نمی شه و همش می ره می چرخه و برمیگرده. به اضافه ی اینکه سخت گیر هم هست توی خوردن و در کل دنگ و فنگ زیاد داره. رفتم دیدم بچه م نشسته پشت میز کنار بقیه ی بچه ها و داره قلپ قلپ شیر می خوره. دیدم بیرون کلاس برنامه ی غذایی و فعالیت های هفتگی رو زدن و اون روز قرار بود بلوبری داشته باشن با مافین، شیر هم در همه ی وعده ها داده می شه. خب شانس آوردیم بلوبری یکی از محبوب ترین هاست برای دانیال.
محو تماشای پسر بودم و داشتم فکر می کردم که ببین این مهد با بچه ها چه می کنه و چه جوری مطیع می شن (البته من داشتم غصه می خوردم!!!) که یهو دانیال از جاش بلند شد و راه افتاد توی کلاس و من یک نفس راحت کشیدم که بچه م هنوز عوض نشده و خودشه :) ) یکی از معلم ها رفت برش گردوند سر میز. باز رفتم دیدم معلمشون داره صداش می کنه که بیا من یادم رفت دور دهنت رو تمیز کنم و دیدم دور دهنش بنفش شده از رنگ بلوبری و بعداً دیدم دستهاش و یه کم شلوارش هم رنگی شده بود من نمی دونم به چه نحوی اونا میل شده بودن. اصلاً چرا له شده بودن؟!
باید یک سری کتاب می گرفتم و تحویل می دادم به کتابخونه ی شهر وقتی مطمئن شدم که احتیاجی به حضور من نیست رفتم نیم ساعتی اونجا و برگشتم دیدم دارن می گن که وسایل رو باید جمع بکنیم چون وقت ناهار هستش. دانیال مشغول بازی بود و خانم معلم می گفت وسایل رو بریزین توی جعبه و دانیال کار خودش رو می کرد دقت که کردم دیدم چند تا بچه ی دیگه هم اینجوری هستن و احتمالا به خاطر سنشون چندان جدی نمی گیرن براشون این قضیه رو. یهو صدای خانم معلم بلند شد که اِ خانم فلانی در رو برای مامان دانیال باز کن که باید بره یادمون نبود. خانم معلم عذرخواهی کرد که اوضاع یه کم قاطی شده بوده و یادشون رفته بود. دانیال رو صدا کرد و گفت بیا مامانت اومده دنبالت و همون لبخند دانیال با دیدن من یک دنیا می ارزید!
گفت که دانیال خیلی خوب بود و اصلاً مسئله ای نبود. اون کلاس بچه های دو سال و نیم تا سه سال و نیم هستن و ظاهراً همه شون یا نصف روز یا تمام روز اونجا بودن چون بعد از دو ساعت و نیم فقط من رفتم دنبال دانیال و همه برای ناهار می موندن. خانم معلم به بچه ها گفت همه با دانیال خداحافظی کنین و بگین که چهارشنبه می بینیمت. بچه ها هم خیلی بامزه و شل خداحافظی کردن و گفتن چهارشنبه می بینیمت. دانیال یه کم تلوتلو می خورد و یک پسر چینی هم آخرش پرید جلوی ما و داد زد خداحافظ دانیال!!!
از ساختمون که داشتیم خارج می شدیم یکی از دوستام رو دیدم که دختر همسن دانیال داره گفتم امروز روز اول مهدکودک دانیال بود و همینجور که خانمه زل زده بود به دانیال گفت گریه نکرد!؟ گفتم نه! چشماش چهار تا شد و پرسید یعنی اصلا گریه نکرد!؟ گفتم اصلاً!
واقعا خودم هم فکر می کردم که همه ی بچه ها نیاز به زمانی دارن تا بتونن در مهد بمونن. منتظر بودم که از زمان های کم شروع کنیم تا بیشتر بشه و فکر نمی کردم روز اول به راحتی دو ساعت و نیم رو بگذرونه و خدا رو شکر میکنم از بابت این شروع عالی. فکر میکنم اگر موقع رفتن من دانیال گریه می کرد من هرگز اونجا ولش می کردم!؟
اومدیم توی ماشین و یک فیلم از دانیال گرفتم که از روز اول مهدکودکش می گفت خیلی بامزه گفت که چی خورده و با چی بازی کرده و اسم دوستش چی هست و … خیلی خوب بود نه؟! جونم براتون بگه که فیلم در جا پاک شد! یعنی یهو آی تاچ خاموش شد و همه چیز ترکید و هیچی ضبظ نشد :( ((( یعنی من می خواستم سرم رو بکوبم توی فرمون ! گفت که بلوبری خورده و دستهاش رنگی شده و بعد کِچاپ کرده و اداش رو درآورده و دستش رو باز کرد و زد به شیشه! کِچاپ از کلمه های از خود درآورده ی دانیال هست و به معنی اینکه وقتی دستش با چیزی کثیف یا رنگی می شه دستش رو تا جایی امکان باز می کنه و اول من رو نشونه میگیره که بماله به من و بگه کچاپ! اگر هم من فرار کنم یا قسر در برم یه چیز هیجان انگیز دیگه ای پیدا می کنه و می چسبونه دستش رو و می گه کچاپ!!! واقعاً جالبه برام که همون روز اول این کچاپ رو سر یکی درآورده و خوشحالم که اینقدر احساس صمیمیت کرده :) ) گفت کیک هم خورده بوده و خوشمزه بوده ماشین بازی کرده بوده و در جواب اینکه خوش گذشت با یک خنده ی عمیق گفت بله ه ه ه ! و در جواب اینکه بازم می خوای بیای یک بله ی محکم دیگه! دیگه یادم نمیاد چی پرسیدم ولی هر چی توی فیلم بود پرید! داشتم فکر می کردم چقدر وحشتناکه اون روز که جواب یکی از این دو سوال آخر رو «نه» بده :(
تا ماشین راه افتاد گفت مامان یه چیزی می دی بخورم!؟!؟ گفتم جاااااانم!؟ شرمنده م مامانی چیزی نداریم توی ماشین! با غر و بلند تر گفت یه چیزی بخوریم :( (( گفتم دانیال جان می خواستم برات یه چیزی بیارم صبح خیلی بدو بدو اومدیم یادم رفت و هر خوراکی هم که توی ماشین داشتیم تازگی ها تموم شده. و دانیال زد زیر گریه!!!! یعنی دانیال خیلی کم پیش میاد که خودش بگه که گرسنه هست چه برسه به اینکه از گشنگی بزنه زیر گریه بچه م!!!!!!!! تا خونه یا گریه کرد یا داشت زیر لب غر میزد و منم خیلی عجله داشتم و دانیال رو ساعت 11:30 برداشته بودم باید می گذاشتمش خونه و ساعت 12 دانشگاه جلسه داشتم. دیگه کلی قربون و صدقه و تلاش برای پرت کردن حواسش ولی بچه م همینطور از گرسنگی گریه می کرد!!!! بدو بدو رسیدیم خونه و دادمش دست الهه جون و فقط گفتم دانیال خیلی ی ی ی گرسنه ست و خودم رفتم پی کارم! بعدها گزارش رسید که دانیال دو تا کاسه پر سبزی پلو با ماهی رو به اشتیاق میل کرده بود.
عصرش باز ازش فیلم گرفتم و باز خیلی خوب راجع به مهدکودکش حرف زد و باز به دلیل مشکل فنی دیگه ای هیچیش ضبط نشد و یک تلاش دیگه هم نافرجام موند و من خیلی شاکی و غصه دار بودم :( (( فردا صبحش از خواب زود بیدار شده بودم و دانیال رو هم بیدار کردم چون باید می رفتم فرودگاه دنبال بابا مصطفی (هووووورا) آی تاچ به شارژ بود و در حالت خیلی خوب و مناسب و دانیال هم تا چشم باز کرده بود داشت سخنرانی می کرد و منم مثل یک سواستفاده چی وسط همون رختخواب ما که دانیال جان ساعت 7 صبح بعد از دو ساعت شب زنده داری خوابش برده بود ازش فیلم گرفتم!! الان هر بار می بینمش خودم کلی خنده م میگیره از اینکه اینجوری بچه رو خِفت کردم!!!! البته بگم که آخر این فیلم هم به دلیل مشکل فنی دیگه ای ضبط نشد. آخر خیلی بامزه گفت «بابا مصطفی» و یک هورای خیلی بامزه کشید که اونم ضبط نشد.
یعنی دانیال واقعاً مونده بود که مامان واقعاً اینقدر خنگه که چهاربار همه ی چیزا رو خودم سرحال براش گفتم و باز می پرسه!؟
 حالا این همه اعصاب خورد من رو تصور کنین از دو تا دوربین که در این مدت جنازه شدن و آی تاچ که تنها امید من بود و اونم اینجوری داشت بی معرفتی می کرد و نمی دونستم با توجه به شرایطمون درست هست که روی یک دوربین دیگه که معلوم نیست چه سرنوشتی داشته باشه سرمایه گذاری کنیم یا نه. بعد چی می شه؟ یهو یک بابابزرگ مهربون میان پیشمون و سوغاتی دقیقاً برامون چی میارن1؟!؟!؟!
یک دوربین عکاسی! یعنی هدیه ای بهتر از اون نمی تونستیم بگیریم و هنوز یک دنیا ذوق دارم بابتش! حالا منتظر عکس ها و فیلم های با کیفیت ما باشین! بازم یک دنیااا ممنون بابا مصطفی جان :**********
پ.ن: ساعت 12:20 شب! باورتون میشه که بیش از دو ساعت هست که اینجا نشستم تا این مطلب رو بنویسم و همه چیز آپلود بشه و بگذارم؟! سرعت داغون! کامپیوتر داغون! فدای سر خاطرات مهم عسل جان :****

اولين روز مهدكودك

ژانویه 9, 2012

من اينقدر هيجان زده ي كلاس پيانوي دانيال بودم كه يادم رفت يك خبر مهم بدم!
البته خيلي جالبه كه كسي اينجا سر نميزنه ولي وجدان من ميخواد اينقدر به موقع كار كنه و اخبار رو برسونه :) ))
فردا اولين روز مهدكودك دانيال جانم خواهد بود! خيلي هيجان زده م و دانيال هم كلي ذوق داره. چون مريض بود چهارشنبه نرفتيم و الان تك و توك سرفه داره كه اميدوارم مسئله اي نباشه از نظرشون. امروز دايي علي از دانيال مي پرسيد سرماخوردي؟ دانيال ميگفت بله! دارو ميخورم برم پري اسكول! بعد باز شروع كرد غرغر كه بريم پري اسكول! مدام سراغش رو ميگيره و حق داره از ذوقش خوابش نميبره در همين لحظات!! فردا ميخوام نامحسوس همون اطراف بمونم تمام مدت بمونم اوضاع چه طور پيش خواهد رفت!
اينم وسايلي كه فردا بايد تحويل بديم با كلي فرم پر شده!

20120108-221711.jpg

کلاس پیانو! مرسی خاله سارا!

ژانویه 9, 2012

خاله سارای مهربون قصه ی ما چند روز پیش به ما خبر دادند که به عنوان هدیه ی تولد سه سالگی دانیال براش دنبال یک معلم پیانو می گشتن و بالاخره یک معلم خوب پیدا کردن که گفته برای سن دانیال هنوز زود هست و زیر چهارسال ما شروع نمی کنیم ولی خاله سارا اصرار کرده بودن که دانیال هم علاقه داره هم توی خونه با کیبور می زنه و می خونه و هم آلفابت و اعداد رو می شناسه جهت استفاده ی احتمالی به جای نت! خلاصه کلی بازارگرمی کرده بودن و آقای معلم موافقت کرده بودن که یک جلسه دانیال رو ببینن بعد نظرشون رو بدن که دانیال آمادگی داره یا نه. من تا اینجای قضیه که اینا رو پشت سر هم می شنیدم در ناباوری و خلسه و حیرت و ذوق به سر می بردم و هیچ پیش زمینه ای از اینکه چه چیزی ممکنه پیش بیاد نداشتم ولی اعتراف می کنم خیلی کمتر از خاله سارا امیدوار بودم که الان سن مناسبی برای شروع یک ساز جدی برای دانیال باشه با وجود اینکه حتی رها، دوست عزیزم که معلم پیانوی بچه ها هست با دیدن فیلم های دانیال گفته بود که پیشنهاد من برای شروع پیانو شش سالگی هستش ولی اگر من به دانیال نزدیک بودم با استعدادی که می بینم ازش از این راه دور و فقط از این ویدئوها در جا باهاش شروع می کردم، همش هم می گفت من آرزومه که یک روزی به دانیال پیانو یاد بدم و سراغ شاگرد کوچولوش رو می گرفت و من همیشه شرمنده ی این همه محبتش می شدم.

گفتیم امتحانش ضرری نداره و قرار شد امروز (شنبه) ساعت یازده ظهر در ورودی اصلی یک کلیسا ببینیمشون! خاله سارا مطمئن شده بودن که آقای معلم نخواد  به دانیال آهنگ های کلیسایی یاد بده!!

امروز رفتیم! اول از همه بگم که من حواسم به معیارهای خاله سارا برای یک معلم خوب نبود! یعنی مثل همیشه که از نظر خاله سارا همه چیز باید بهترینش باشه من هنوز اندر کف استانداردهای این استادم که در ادامه ی این مطلب می گم.

دانیال خیلی آقا و با نهایت همکاری لباس پوشید و سوار ماشین شد. عکس و فیلم دارم که بعداً می گذارم با آی تاچ. از وقتی که بیدار شد شروع کردیم آمادگی دادن بابت اینکه کجا داریم می ریم و چی کار قراره بکنه و هیجان زده شده بود. سر صبحونه بهش می گم: دانیال یه چیزی می خوام بهت بگم. می گه: یه چیزی بهت بگم. می دونستم که این یعنی بگو ولی دیدم حاالا که اینقدر قشنگ صحبت میکنه یک نکته ی گفتاری رو آموزش بدم! می گم دانیال جان این جور مواقع می گیم بفرمایید! پسرم یه کم من رو نگاه کرد بعد ظرف صبحونه ش رو جلوی من گرفت و گفت بفرمایید!! :) )) این تنها تعریفی هست که دانیال از «بفرمایید» داره!

آقای معلم رو دیدیم. یک پیانیست واقعی! قد بلند و مشکی پوش و جاافتاده با موهای سر و صورت تراشیده. بعد از سلام و احوالپرسی من بلافاصله اعتراف کردم که خاله ی دانیال خیلی لطف داره و ما به خاطر لطف و محبت زیادشه که اینجاییم ولی من فکر می کنم دانیال هنوز آماده نیست و شاید چند ماه بعد از شروع کردن مهدکودک و یاد گرفتن کمی دیسیپلین زمان مناسب تری باشه. به نظر من که ایشون چندان با بچه ها کار نکرده بود. خیلی حواسش به دانیال بود و رفتارها و کارهاش رو زیر نظر داشت ولی وقتی دانیال یه کم راه می افتاد این طرف اون طرف یا دست به چیزی می زد که نباید می زد بنده خدا واقعاً می موند چی بگه!! شاید هم البته از این نوعش رو چندان ندیده بودن (;

وارد بعضی از اتاقا که می خواستیم بشیم قفل بود و کلید رو می داد به دانیال و قفل رو باز می کرد و مورد تشویق مختصری قرار می گرفت یا اینکه چراغها رو خاموش یا روشن کنه، منظورم به فرمان های ابتدایی هست که به نظر میومد که داره تست می شه که حرف رو متوجه می شه و گوش می کنه یا نه. یکی دو بار که دانیال درهای قفل رو با کلید باز کرد رسیدیم به یک در قفل دیگه نمی خواستیم از اون طرف بریم، دانیال دید در قفله برگشت رو کرد به آقای معلم دستش رو دراز کرد گفت: کلید!!!

یه کم در دفتر آقای معلم سراغ پیانو رفتن ولی اینقدر دفتر خرت و پرت ممنوعه از جمله یک پیانوی  صد ساله ی باز شده ی  جهت تعمیر وسط اتاق بود که دانیال به شدت کنجکاو بود با سیم ها و دگمه ها ور بره و معلوم بود که قلب آقای معلم کف دستشه و خلاصه گفت بریم توی سالن اصلی کلیسا و یک کازو هم به دانیال هدیه دادن. در سالن اصلی یک ارگ مخصوص کلیسا بود و یک پیانو. ما سعی کردیم نهایت فاصله رو با دانیال حفظ کنیم چون توی دفتر هم یک بار نشست و داشت پیانو می زد که تا چشمم به ما افتاد بلند شد شیطونی. حدود ده دقیقه منتظر موندیم تا دو نفری که اون جلو (اسم اون سکوی بلند جلوی کلیسا چیه!؟ همون سن!؟) بودن دعا و کارشون تموم بشه و دانیال و معلم بتونن کارشون رو شروع کنن که البته سختترین ده دقیقه برای کنترل دانیال بود. چون پشت همه ی صندلی ها مداد و کاغذ و فرم و کتاب های مخصوص نیایش و موسیقی بود و دانیال می خواست به همه شون ور بره و بدو بدو کنه و طبیعی بود که اونا احترام زیادی برای اون مکان قائل باشن و شیطنت ممنوع بود. آقای معلم سعی کردن سر دانیال رو با نقاشی کشیدن گرم کنن ولی چندان جالب نبود براش. اول ما فکر می کردیم آقای معلم از پیانوی کلیسا به عنوان یک مکان عمومی برای تدریس استفاده می کنه ولی بعد فهمیدیم که یک عضو فعال هستن اونجا و دفتر دارن و یکشنبه ها هم  در روز مخصوص کلیسا ایشون می نوازند. یه چیزی مثل موذن نمازجمعه ی خودمون :) )

بالاخره اونا رفتن و نوبت به دانیال رسید. ما روی صندلی های وسط سالن نشسته بودیم و جلو نرفتیم و دانیال دنبال آقا معلم رفت. اینقدر هم بزرگ و باشکوه و ابهت بود که ما رسماً گم شده بودیم اون وسط برعکس دفتر آقای معلم که توی حلق دانیال بودیم هر چقدر هم تلاش می کردیم چشم تو چشم نشیم باهاش.

رفتن اون جلو و نشست پشت ارگ کلیسا. ارگی که قراره صداش همه ی کلیسا رو پر کنه و کنارش یک عالمه تنظیمات برای افکت های مختلف صدا بود. دانیال یه کم ارگ زد دید صداش خیلی بلنده، آقای معلم هم شروع کرد دگمه های کناری رو روشن کردن و دانیال خیلی تعجب کرده بود از اون همه صدا. یه کم زد بعد دید که اون دگمه ها صدا رو بیشتر کردن بلند شد یکی یکی قطعشون کرد!! هی آقا معلم روشن می کرد و دانیال با پشتکار قطع می کرد و یه کم هم گوشش رو گرفت!!! واقعا صداش داشت اذیتش می کرد. آقای معلم گفت که خب بیا بریم با پیانو بزنیم. اونجا رو خاموش کردن و گفتن که بریم سراغ پیانو در گوشه ی دیگه ی کلیسا. آقای معلم رفت سراغ پیانو ولی دانیال کاملاً از جهت مخالف رفت ببینه اون پشت مشتا چه خبره! آه ه ه ه خسته شدم از بس گفتم آقای معلم! اسم آقای معلم کِرِگ هست، دیگه به این اسم می نویسم حداقل یک کلمه ست!!! کرگ اصلا سراغ دانیال رو نگرفت و ما هم که فاصله داشتیم فقط رفت سراغ پیانو و شروع کرد به زدن، دانیال تا صدای پیانو رو شنید مثل این مسخ شده ها با دهن باز و محو از اون پشت اومد بیرون و کشیده شد تا کنار پیانو و نشست کنار کرگ. بهش گفت که تو هم بزن ودانیال هم کنارش می زد ولی از این پیانوهای بزرگ بود که ما نمی تونستیم ببینیمشون و از همه بدتر اینکه آی تاچ هم همراهمون نبود برای عکس وگرنه موقعی که اون جلوی دانیال داشت ارگ می زد خیلی صحنه ی جالبی بود.  بعد از چند لحظه دیگه کارشون تموم شد و موقع خروج هم دانیال همه ی چراغای کلیسا رو خاموش کرد و درها رو بست!

توی راهروها هم کلی شروع کرد به گشت و گذار و بلاخره از کرگ پرسیدم نظرتون چیه و گفت کامل معلومه که دوست داره و باهوشه و کارهایی که می گم رو انجام می ده. فقط به نظر من هم اگر بره مهدکودک بیشتر یاد می گیره که روی یک چیزی تمرکز کنه و کار کنه. الان حواسش پرت می شه به چیزی که اونجا باشه و می خواد بررسی کنه ولی حتما مهد کمکش می کنه. گفتم یعنی چند ماه دیگه می شه بیایم!؟ گفت البته!!! بعد هم رفت سراغ خود دانیال و گفت پسر خوبی باشی تا یکی دوماه دیگه می تونی برگردی اینجا!!!

من واقعاً باورم نمی شد که پذیرفته شده باشه! واقعا خوشحالم از این شرایطی که به لطف خاله سارا برای دانیال جانم جور شده و تنها حس بدی که داشتم حس مادری بود که استعدادهای بچه ش رو دست کم می گیره :(

حالا بشنوین از معلم دانیال و انتخاب خاله سارا! ایشون استاد موسیقی دانشگاه هستن! چندین سی دی دارن و در رادیو تلویزیون های اروپا و آسیا برنامه اجرا کردن و به 9 زبان زنده ی دنیا صحبت می کنن. و البته خیلی سورپرایز شدن وقتی متوجه شدن که ما از ایران هستیم و خیلی آشنایی داشتن با میهن جان ما از اون لحاظ!

پ.ن 1: دو روزه من دارم تیکه و پاره این مطلب رو می نویسم! امروز خاله سارا با کرگ تماس گرفته بودن که ببینن نظرشون چیه و قرار شده بود که از مارچ شروع کنن با دانیال. وقتی خاله سارا گفته بودن که دانیال همون مارچ سه ساله میشه و این هدیه ی تولدش هستش آقای معلم خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودن که دانیال هنوز حتی سه سالش هم نشده و اینقدر خوب بود و  به این ترتیب دانیال میشه کوچک ترین شاگرد این استاد! دیروز وقتی تصور می کردم این دانیالی که الان پشت پیانو در کنار این استاد و با این ابهت  نشسته هنوز دایپر پاشه یه لبخند عجیب غریب به لبم میومد!

پ.ن 2: با کمال تاسف و تاثر الان فهمیدم که فیلمی که دیروز قبل از کلاس می گرفتم به دلیل مشکلات فنی آی تاچ ضبط نشده اصلا :( یعنی من شروع کردم به ضبط تا جایی که شارژ آی تاچ تموم شد یهو و اصلا چیزی ذخیره نشده. دانیال می گفت داریم می ریم ساختمون کلاس پیانو! بعد هی با دهنش آهنگ می زد و صدا در می آورد و می گفت می خواد آهنگ ای بی سی بزنه! الان فقط یک عکس  بامزه داریم از قبل از کلاس!

جانم!؟!!؟

ژانویه 8, 2012

من از دیروز عزادارم!!! :) ) از دانیال جان چیزی رو شنیدم که بالاخره میدونستم می شنوم ولی فکر می کردم حداقل ده سال دیگه!! حالا ده سال نه، پنج سال دیگه خیرش رو ببینی!

رفته بودیم خونه ی الهه جون و من از قبل به دانیال قول داده بودم بریم اونجا می تونی ویدئوی منظومه ی شمسی ببینی (منظومه ی شمسی یا Solar System و تام و جری دو چیزی هستن که دانیال خودش مدام سفارش می ده)

اونجا تا یک ویدئو در یوتیوب رو شروع کرد دایی حسین اومدن اسکایپ و از قبل قرار بود که با الهه جون صحبت کنن، دانیال هم که خیلی منتظر منظومه ی شمسی بود کلی ناراحت شد و اصلاً اجازه نمی داد که کسی به کامپیوتر نزدیک بشه تا چیزی که می دید رو از دست نده، در همین گیر و دار که الهه جون سعی می کردن به کامپیوتر نزدیک بشن دانیال خان هی می فرمودن:

NO! NO! Leave me alone! Leave me alone!


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.